دفترخاطرات عمومی
سلام!
سلااااااااام! خیلی وقته نبودم! جدا دلم تنگ شده بود! هفته های پر مشغولیتی داشتم، پر از درس، کتاب، امتحان! انقدر که بکوب تو این چند روزه نشسته بودم پای درس تو پیش دانشگاهی نشسته بودم!!! منی که هر یه ربع از سر درس پا می شدم، یه ساعت و نیمی می شستم! ولی اصلا نتیجه ای که می خواستم نگرفتم، مخصوصا مهندسی که خوابم موندم! صبح باید ساعت 7 از در می زدم بیرون، تازه 7 و نیم از خواب بیدار شدم!!! الکترونیکم که کلی خوشحال بودم تموم می شه عقب افتاد! وگرنه 7ام تموم شده بود! حالا تا 20ام درگیرم!!! خوب دیگه دنیا همینه دیگه! فعلا که ما با کتاب خوندن تابستونو شروع کردیم!!! هووووووووووورااااااااااااااااااااااا! دلم خیلیییییییییی برای یه کتاب خونی 24 ساعته تنگ شده بود! ایشالا دوباره یه رونقی به وبلاگم می دم! فعلا این داستانو داشته باشید:
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.
بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:
»نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند. «
پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد... با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.
یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.
پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم. «
مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.
بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم. «
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: « می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟ «
پیرزن جواب داد: « بفرمایید. «
»- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ «
پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــايم !!!!!!!!!!!! !!!! «
| Design By : Night Skin |


