دفترخاطرات عمومی
سلام!
سلااااااااام! خیلی وقته نبودم! جدا دلم تنگ شده بود! هفته های پر مشغولیتی داشتم، پر از درس، کتاب، امتحان! انقدر که بکوب تو این چند روزه نشسته بودم پای درس تو پیش دانشگاهی نشسته بودم!!! منی که هر یه ربع از سر درس پا می شدم، یه ساعت و نیمی می شستم! ولی اصلا نتیجه ای که می خواستم نگرفتم، مخصوصا مهندسی که خوابم موندم! صبح باید ساعت 7 از در می زدم بیرون، تازه 7 و نیم از خواب بیدار شدم!!! الکترونیکم که کلی خوشحال بودم تموم می شه عقب افتاد! وگرنه 7ام تموم شده بود! حالا تا 20ام درگیرم!!! خوب دیگه دنیا همینه دیگه! فعلا که ما با کتاب خوندن تابستونو شروع کردیم!!! هووووووووووورااااااااااااااااااااااا! دلم خیلیییییییییی برای یه کتاب خونی 24 ساعته تنگ شده بود! ایشالا دوباره یه رونقی به وبلاگم می دم! فعلا این داستانو داشته باشید:
یه روز يه
تيم قايقراني ايراني تصميم مي گيرد كه با يك تيم ژاپني در يك مسابقه سرعت شركت
كنند. هر دو تيم توافق مي كنند كه سالي يك بار با هم رقابت كنند .... بازيكن هاي
تيم ايران از اين شكست حسابي ناراحت مي شوند و با حالتي افسرده از مسابقه بر مي
گردند ... اين نتايج
مديريت تيم را به فكر فرو برد ؛ مديران تيم تصميم گرفتند كه مشاوراني را استخدام
كنند كه يك ساختار جديدي را براي تيم طراحي كنند .. از آن روز به
بعد با ارائه راه كار مشاورين تيم ايران چنين تركيبي پيدا كرد : 4 نفر به عنوان
كاپيتان ، 2 نفر يه عنوان مدير، 1 نفر به عنوان مدير ارشد و 1 نفر به عنوان پارو
زن (!!!) علاوه بر اين مشاورين پيشنهاد كردند براي بهبود كاركرد
پارو زن ، حتما يايد پاروزني با صلاحيت و توانايي بهتر در تيم به كارگرفته شود ! و در مسابقه
سال بعد تيم ژاپن با دو مايل اختلاف پيروز مي شود ...! می دونم تکراریه! ولی بد نیست یه بار دیگه بخونید: استفان کاوی (از سرشناسترین چهرههای علم موفقیت) میگوید:« اگر میخواهید در زندگی و روابط شخصیتان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایشها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان میخواهد قدمهای کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگیتان ایجاد کنید باید نگرشها و برداشتهایتان را عوض کنید .»
او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموستر میکند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچههایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچههایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب میکردند. یکی از بچهها با صدای بلند گریه میکرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن میکشید و خلاصه اعصاب همهمان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچهها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمیآورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچههایتان واقعاً دارند همه را آزار میدهند. شما نمیخواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد میافتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمیگردیم که همسرم، مادر همین بچهها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمیدانم باید به این بچهها چه بگویم. نمیدانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»
استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره میپرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمیبینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه میدهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمیدانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و.... اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور میتواند تا این اندازه بیملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب میخواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض میشود. کلید یا راه حل هر مسئلهای این است که به شیشههای عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازهای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است به یک دانشجوی مهندسی ، و یک دانشجوی فیزیک و یک دانشجوی ریاضیات، هر کدام 150 دلار دادند و از آنها خواسته شد که با استفاده از این پول ، ارتفاع یکی از هتل های شهر را با دقت محاسبه کنند. سه دانشجو با اشتیاق فراوان برای انجام این محاسبه دنبال تهیه ملزومات رفتند.دانشجوی فیزیک اول به یک مغازه ساعت فروشی رفت و یک کرونومتر خرید و بعد ، از یک فروشگاه چند گوی فلزی به اندازه های مختلف خرید و سپس به یک لوازم التحریری رفت تا یک ماشین حساب بخرد و آخر سر هم چند نفر از دوستانش را خبر کرد تا در این کار به او کمک کنند . این دانشجوی فیزیک زمانی را که هر یک از گوی ها را از پشت بام هتل به زمین رسید اندازه گرفت و بعد با محاسبه زمانهای سقوط گوی ها و فرمول های فیزیکی ، ارتفاع هتل را به دست آورد. دانشجوی ریاضیات منتظر شد تا خورشید کمی پایین برود و بعد ، زاویه سنج و شاقول و متری را که خریده بود از کیفش در آورد طول سایه را اندازه گرفت ، زاویه خطی که نوک پشت بام هتل را به نوک سایه آن متصل می کرد محاسبه کرد و بعد با استفاده از فرمول های مثلثات ارتفاع هتل را تعیین کرد. واضح است که با این همه کار ، آنها دیگر فرصت نکردند برای امتحان فردایشان به اندازه کافی مطالعه کنند و همین باعث شده بود تا زیاد سر حال نباشند. روز بعد این سه دانشجو یکدیگر را در دانشگاه دیدند ، در حالی که سر حالی دانشجوی مهندسی باعث تعجب دو دانشجوی دیگر شده بود. آنها طریق محاسبه ارتفاع هتل را از هم پرسیدند و وقتی توضیحات دانشجوهای ریاضیات و فیزیک به پایان رسید دانشجوی مهندسی با قیافه حق به جانب روش خود را به این شکل توضیح داد: کاری نداشت ! من پیش مسئول پذیرش هتل رفتم یک دلار به او دادم و پرسیدم ارتفاع هتل چند متر است؟؟! بعد با 149 دلار باقی مانده باقی روز را حسابی خوش گذراندم!!! پ.ن: این یعنی ارق (نمی دونم دیکتش درسته یا نه!) کامپیوتری! مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم. داستان: کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد. این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید. از خدا پرسيدم: خدايا چه چيزی تو را ناراحت می کند؟ خداوند فرمود: هر وقت بنده ای با من سخن می گويد، چنان به حرفهای او گوش می دهم که گويی به جز او بنده ديگری ندارم ولی او چنان سخن می گويد که انگار من خدای همه هستم الا او! ازخدا پرسيدم: خدايا چطور می توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هيچ تاسفی بپذير، با اعتماد زمان حالت را بگذران، و بدون ترس برای آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هايت را باور نکن و هيچ گاه به باورهايت شک نکن. زندگی شگفت انگيز است فقط اگر بدانی که چطور زندگی کنی. راستش دلم می خواست آپ کنم ولی نمی دونستم چه پستی بذارم! تا این که این داستان را تو یکی از میلام خوندم! امیدوارم خوشتون بیاد! مرد میانسال وارد فروشگاه اتومبیل شد. بامو آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد. قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی میرفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرندهای بود رها شده از قفس. سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید. مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او میآید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است. مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد. لَختی اندیشید. سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود. به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است. ناگهان به خود آمد و گفت: "مرا چه میشود که در این سن و سال با این سرعت می رانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می خواهد." از سرعتش کاست و سپس در کنار جاده منتظر ایستاد تا پلیس برسد. اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقّف کرد. افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت، "ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخصی بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. خصوصا اينكه به هشدار من توجهی نكردی و وقتي منو پشت سرت ديدی سرعتت رو بيشتر و بيشتر كرده و از دست پليس فرار كردی. تنها اگر دلیلی قانعکننده داشته باشی که چرا به این سرعت میراندی، میگذارم بروی." مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت، "میدونی، جناب سروان! سالها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. وقتی شما رو آژير كشان پشت سرم ديدم تصور کردم داری اونو برمیگردونی!" افسر خندید و گفت: "روز خوبی داشته باشید، آقا!" و برگشته سوار اتومبیلش شد و رفت. يک برنامهنويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوایى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامهنويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ مهندس که می خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. برنامهنويس دوباره گفت: بازى سرگرمکنندهاى است. من از شما يک سوال می پرسم و اگر شما جوابش را نمی دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال می کنيد و اگر من جوابش را نمی دانستم من ۵ دلار به شما می دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامهنويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می دهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامهنويس بازى کند. برنامهنويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامهنويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا ميرود ۳ پا دارد و وقتى پائين ميآيد ۴ پا؟» برنامهنويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بی سيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز به درد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم chat کرد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند. بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامهنويس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامهنويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد. دو اتاق در مجاورت هم قرار دارند. هر کدام یک در دارند ولی هیچ کدام پنجره ندارند. درهایشان که بسته باشد درون اتاقها کاملا تاریک است. در یک اتاق سه چراغ برق به توانهای ۱۰۰، ۱۱۰ و ۱۲۰ وات و در اتاق دیگر سه کلید برق مثل هم وجود دارد. ما نمی دانیم کدام کلید کدام چراغ را روشن می کند. شما معلوم کنید که هر کلید مربوط به کدام چراغ است. برای این کار و در شروع، شما باید در اتاق کلیدها باشید و کار را از آنجا شروع کنید. شما می توانید هر چند مرتبه که بخواهید کلیدها را روشن و خاموش کنید. اما شما تنها هستید و نمی توانید از کسی کمک بگیرید و هیچ گونه وسیله ای هم خواه برقی خواه غیر برقی به همراه ندارید و مهم تر از همه اینکه شما حق ندارید بیش از یک بار وارد اتاق چراغ ها شوید و وقتی که وارد شدید و بیرون آمدید، دیگر نمی توانید مجددا وارد آن اتاق بشوید. این معما را بیل گیتس در سال 2002 طراحی کرد تا از بین 100 مهندس یکی را برای شرکتش انتخاب کند. ببینید اگه شما جزو اون مهندسا بودید، استخدام می شدید؟ جواب صحیح در ادامه مطلب داده شده! پیرمرد امریکایی تازه مسلمان شده بود. با نوه کوچکش در یک مزرعه در کوههای شرقی کنتاکی زندگی می کرد. هرروز صبح بعد از صبحانه، پدربزرگ پشت میز آشپزخانه می نشست و قرآن می خواند. پسرک با لبخند به قرآن روی میز نگاه می کرد. پدربزرگ به او گفت: ظرف درون ما آدم ها به اندازه سرعت و توانایی خودمان می تواند از بیکران قرآن و مفاهیمش برداشت کند و اگر این ظرف درونی ما مانند سبدی باشد؛ باز هم قرآن لطفی دارد که وجودمان را زلال و تمیز می کند و این معجزه قرآن است. این داستان را یکی از دوستان فرستاده تا در وبلاگ بذارم. لطفا حتی اگه بارها هم خوندیدنش، یه بار دیگه بخوانید. ولی این بار با این قصد که بهش عمل کنید. حتی اگه شده فقط یک بار! يه گروه كوهنوردی برای فتح قله ای عازم كوه شدند. نزديكی های غروب به علت تاريكی تصميم به استراحت گرفتند. يكی از آنها برای اين كه به تنهايی اين افتخار را به دست بياورد، شب هنگام از كوه بالا رفت. درست نزديك به قله طنابش پاره شد و به پایین پرت شد. يک دفعه گفت: خدايا كمكم كن! درست در همان لحظه طناب او به جايی گير كرد و از پرت شدن نجات پيدا كرد. صدايی از آسمان گفت: آيا به من ايمان داشتی كه از من كمك خواستی؟ گفت: بله. گفت: ايمان داری كه من صلاح بنده خود را می خواهم. گفت: بله. خدا گفت: اگر ايمان داری، طنابت را پاره كن! مرد كمی فكر كرد و دو دستی طناب را چسپيد. فردای آن روز اخبار اعلام كرد: امروز صبح مردی را پيدا كردند كه خود را محكم به طنابی نگه داشته و از شدت سرما يخ زده و مرده. اين در صورتی بوده كه فقط يک متر از زمين فاصله داشته است. پسر کوچکی برای مادر بزرگش توضیح می دهد که چگونه همه چیز ایراد دارد: مدرسه، خانواده، دوستان و… مادر بزرگ که مشغول پختن کیک است، از پسر کوچولو می پرسد که کیک دوست دارد؟ و پاسخ پسر کوچولو البته مثبت است. خداوند هم به همین ترتیب عمل می کند: خیلی از اوقات تعجب می کنیم که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم، اما او می داند که وقتی همه این سختی ها را به درستی در کنار هم قرار دهد، نتیجه همیشه خوب است. ما تنها باید به او اعتماد کنیم، در نهایت همه این پیش آمدها با هم به یک نتیجه فوق العاده می رسند. روزی مارتین با چهره ای بسیار غمگین به خانه آمد. به: شما تاريخ : امروز از: رئيس موضوع : خودت عطف به : زندگي من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره می كنم. لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگی وضعيتی برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستی برای رفع كردن آن تلاش نكن. آن را در صندوق ( چيزی برای خدا تا انجام دهد ) بگذار. همه چيز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من ، نه تو. وقتی كه مطلبی را در صندوق من گذاشتی ، همواره با اضطراب دنبال نكن. در عوض روی تمام چيزهای عالی و شگفت انگيزی كه الان درزندگی ات وجود دارد تمركز کن . نااميد نشو، توی دنيا مردمی هستند كه رانندگی برای آنها يك امتياز بزرگ است. شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردی فكر كن كه سالهاست بيکار است و شغلی ندارد. ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوری : به زنی فكر كن كه با تنگدستی وحشتناكی روزی دوازده ساعت، هفت روز هفته را كار مي كند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند. وقتی كه روابط تو رو به تيرگی و بدی ميگذارد و دچار ياس می شوی : به انسانی فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده. وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوری براي يافتن كمك مايل ها پياده بروی: به معلولی فكر كن كه دوست دارد يك بار فرصت راه رفتن داشته باشد. ممكنه احساس بيهودگی كنی و فكر كنی كه اصلا برای چی زندگی می كنی و بپرسی هدف من چيه؟ شكر گذار باش . در اينجا كسانی هستند كه عمرشان آن قدر كوتاه بوده كه فرصت كافی برای زندگی كردن نداشتند. وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستری شده در آينه می شی : به بيمار سرطانی فكر كن كه آرزو دارد كاش مويی داشت تا به آن رسيدگی كند. ممكنه تصميم بگيری لينك اين مطلب رو براي يك دوست بفرستی : متشكرم ازشما، ممكنه در مسير زندگی آنها تاثيری بگذاری كه خودت هرگزنمی دانستی. · نفر اول با سیاستمداران رشوه خوار و بدنام کار می کند و از فالگیر و غیبگو و منجم هم مشورت می گیرد. در کنار زنش 2 معشوقه هم دارد، سیگاری است و روزی 10 لیوان مشروب می خورد. · نفر دوم 2 بار از محل کارش اخراج شده، تا ساعت 12 ظهر می خوابد، در مدرسه رفوزه می شده و در جوانی اعتیاد داشته و تحصیلات آن چنانی هم ندارد. علاوه بر این بی تحرک و چاق هم هست. · نفر سوم در کشورش مدال شجاعت گرفته، گیاه خوار است وسالم، به سیگار و مشروب لب نمی زند و در گذشته زندگی اش هیچ رسوایی ای بهبار نیاورده. حالا کمی فکر کنید... رای شما چه کسی خواهد بود؟؟؟ نفر سوم؟؟؟ حال ببینید کاندیدای مورد نظرتون چه قدر در این کار موفق بوده: اولی فرانکلین روزلت، دومی وینستون چرچیل و سومی آدولف هیتلر!!! جواب شما چیست؟؟؟ آیا به او پیشنهاد می کنید که سقط کند؟؟؟اگر جوابتان مثبت است، پس بدانید که یکی از نوابغ موسیقی یعنی لودویک بتهوون را به کشتن داده اید!!! یک مرد جوان در جلسه روز چهارشنبه مدرسه کتاب مقدس شرکت کرده بود. شبان در مورد گوش شنوا داشتن و اطاعت کردن از خدا صحبت می کرد. آن مرد جوان متعجب از خود پرسید: " آیا هنوز خدا با مردم حرف میزند؟ " داشته باشید و اطاعت کنید تا اینکه برکت بگیرید.
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.
بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:
»نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند. «
پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد... با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.
یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.
پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم. «
مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.
بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم. «
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: « می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟ «
پیرزن جواب داد: « بفرمایید. «
»- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ «
پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــايم !!!!!!!!!!!! !!!! «
هر تيم شامل
8 نفر بود ...
در روزهاي
قبل از اولين مسابقه هر دو تيم خيلي خيلي زياد تلاش مي كردند كه براي مسابقه به
بيشترين آمادگي برسند .
روز مسابقه
فرا مي رسد و رقابت آغاز مي شود . هر دو تيم شانه به شانه هم به پيش مي رفتند و
درحالي كه قايقها خيلي نزديك به هم بودند ، تيم ژاپني با يك مايل اختلاف زودتر از
خط پايان مي گذرد و برنده مسابقه مي شود ...
مسوولان تيم
ايران تصميم مي گيرند كاري كنند كه در رقابت سال آينده حتما پيروز بشند ؛ براي
همين يك تيم آناليزور استخدام مي كنند براي بررسي علل شكست و پيشنهاد دادن راه
كارها و روشهاي جديد براي پيروزي بعد از تحقيقات گسترده ،* تيم تحقيق
متوجه اين نكته مهم شدند كه در تيم ژاپن ، 7 نفر پارو زن بوده اند و يك نفر
كاپيتان ...و خب البته در تيم ايران 7 نفر كاپيتان بوده اند و يك نفر پارو زن ...!!!
بعد از چندين
ماه مشاوران به اين نتيجه رسيدند كه تيم ايران به اين دليل كه كاپيتان هاي خيلي
زياد و پارو زن هاي خيلي كمي داشته شكست خورده ، درپايان بررسي ها مشاوران يك
پيشنهاد مشخص داشتند : ساختار تيم ايران بايد تغيير كند !
بعد از شكست
در دومين مسابقه ، مديران تيم كه خيلي ناراحت بودند در اولين گام خيلي سريع پارو
زن را از تيم اخراج مي كنند ، زيرا به اين نتيجه رسيدند كه پارو زن كارايي لازم را
در تيم نداشته است .
اما در مقابل
از مدير ارشد و 2 نفر مدير تيم خود قدرداني مي كنند و جوايزي را به آنها مي دهند ،
براي اينكه اعتقاد داشتند كه آنها انگيزه خيلي خوبي را در تيم ايجاد كردند و در
مرحله آماده سازي زحمات زيادي كشيده اند ...مديران تيم ايران در پايان به اين
نتيجه رسيدند كه تيم آناليز كه به خوبي به بررسي دلايل شكست پرداخته بودند ، تيم
مشاوران هم كه استراتژي و ساختار خيلي خوبي براي تيم طراحي كرده بودند و مديران
تيم هم كه به خوبي انگيزه لازم را در تيم ايجاد ايجاد كرده بودند ، پس حتما يكي از
دلايل اين شكست ها ، ناكارامدي ابزار و وسايل استفاده شده بوده است (!!!) و براي
بهبود كار و گرفتن نتيجه در مسابقه سال آينده بايد وسايل استفاده شده در مسابقه را
تغيير دهند ، در نتيجه :
تيم ايران
اين روزها در حال طراحي يك " قايق " جديد است !!
![]()

ادامه مطلب

نوه اش هر بار مانند او می نشست و سعی می کرد فقط بتواند از او تقلید کند. یک روز پرسید: پدربزرگ من هر دفعه سعی می کنم مانند شما قرآن بخوانم، اما آن را نمی فهمم و چیزی را که نفهمم زود فراموش می کنم و کتاب را می بندم! خواندن قرآن چه فایده ای دارد؟
پدر بزرگ به آرامی زغالهای داخل سبدی را توی بخاری ریخت و پاسخ داد: این سبد زغال را بگیر و برو از رودخانه برای من یک سبد آب بیاور. پسر بچه گفت: اما قبل از اینکه من به خانه برگردم تمام آب از سوراخهای سبد بیرون می ریزد!؟
پدر بزرگ خندید و گفت: آن وقت تو مجبور خواهی بود دفعه بعد کمی سریعتر حرکت کنی! و او را با سبد به رودخانه فرستاد تا سعی خود را بکند.
پسر سبد را آب کرد و سریع دوید، اما سبد خالی شده بود، قبل از اینکه او به خانه برگردد. در حالی که نفس نفس می زد به پدربزرگش گفت که حمل کردن آب در یک سبد غیر ممکن بود. برای همین رفت که یک سطل بردارد.
پدربزرگ گفت: من یک سطل آب نمی خواهم، من یک سبد آب می خواهم، تو فقط به اندازه کافی سعی خود را نکردی؛ و او از در خارج شد تا تلاش دوباره پسر را تماشا کند. این بار پسر می دانست که این کار غیر ممکن است، اما خواست به پدر بزرگش نشان دهد که اگر هم او بتواند سریعتر بدود باز قبل از اینکه به خانه باز گردد آبی در سبد وجود نخواهد داشت.
پسر دوباره سبد را در رود خانه فرو برد و سخت دوید، اما وقتی که به پدربزرگش رسید سبد دوباره خالی بود. نفس نفس زنان گفت : پدربزرگ ببین! بی فایده است. پیرمرد گفت: باز هم فکر می کنی که بی فایده است؟ به سبد نگاه کن.
پسر به سبد نگاه کرد و برای اولین بار فهمید که سبد فرق کرده است. سبد کهنه و کثیف زغالی، حالا به یک سبد تمیز تبدیل شده بود و قطرات آب آن را براق کرده بود...
پسرم، چه اتفاقی می افتد وقتی که تو قرآن می خوانی. تو ممکن است چیزی را نفهمی یا به خاطر نسپاری، اما وقتی که آن را می خوانی تو تغییر خواهی کرد؛ باطن و ظاهرت، و این کار خداوند است در زندگی ما...
نه!
تخم مرغ چطور؟
نه مادر بزرگ!
آرد چی؟ از آرد خوشت می آید؟ جوش شیرین چطور؟
نه مادر بزرگ! حالم از همه شون بهم می خورد!
همسرش می پرسد :
" چه شده ؟ چرا این قدر ناراحتی ؟ "
مارتین لوترکینگ با دلگیری خاصی می گوید :
" هیچی ! "
چند لحظه بعد همسرش در حالی که لباسش را عوض کرده بود
و لباس مشکی مخصوص عزا پوشیده بود، آمد.
مارتین با تعجب می پرسد :
" چی شده ؟ چرا لباس عزا بر تن داری؟ "
زنش می گوید :
" نمی دانی ! او مرده! "
مارتین می گوید : " کی؟ "
همسرش جواب می دهد : " خدا. "
مارتین با تعجب می پرسد :
" این چه حرفی است که می زنی؟ "
همسرش می گوید:
" اگر خدا نمرده، پس چرا این قدر غمگینی؟ "
بعد از جلسه با یکسری از دوستانش برای خوردن قهوه و کیک بیرون رفتند و در آنجا با هم در مورد این پیغام گفتگو کردند. خیلی ها می گفتند که چگونه خدا آنها را در زندگیشان هدایت کرده است.
حدود ساعت ده آن مرد جوان با اتومبیل خود به طرف خانه حرکت می کند. همانطور که در ماشین نشته شروع به دعا کردن می کند: " خدایا اگر تو هنوز با مردم حرف میزنی لطفاً با من نیز حرف بزن.
من گوش خواهم کرد و تمام سعیم را خواهم کرد که مطیع تو باشم."
همانطوریکه در خیابان اصلی شهرشان رانندگی می کرد ناگهان احساس عجیبی می کند که یکجا بایستی بایستد تا مقداری شیر بخرد. او سر خود را تکان داده و می گوید: " آیا خدا تو هستی؟ "
چونکه جوابی نمی گیرد شروع می کند به ادامه دادن به رانندگی. ولی دوباره همان فکر عجیب:" مقداری شیر بخر. " مرد جوان به یاد داستان سموئیل می افتد که چگونه وقتی خدا برای اولین بار با او حرف زد نتوانست صدای او را تشخیص دهد و نزد عیلی رفت چونکه فکر میکرد که او با او حرف میزد.
او گفت: "باشه خدا اگر این تو هستی که حرف میزنی من شیر را می خرم." به نظر اطاعت کردن آنقدرهم سخت نبود چونکه بهرحال او میتوانست از شیری که خریده استفاده کند. پس او اتومبیل را متوقف کرد و مقداری شیر خرید و به راهش به طرف خانه ادامه داد.
وقتی خیابان هفتم را رد می کرد دوباره الزامی را در خود حس کرد:" بپیچ به این خیابان" او فکر کرد که این دیوانگی است و از آنجا گذشت. دوباره همان احساس، پس او فکر کرد که باید به خیابان هفتم برود پس چهارراه بعدی را دور زد تا به خیابان هفتم برود و به حالت شوخی گفت: " باشه خدا اینکار را هم می کنم. "
وقتی چند ساختمان را رد کرد احساس کرد که آنجا بایستی توقف کند. وقتی اتومبیل را به کناری گذاشت به اطراف نگاهی انداخت. آن منطقه حدوداً تجاری بود. در واقع بهترین منطقه شهر نبود ولی بدترین هم نبود. اکثر مغازه ها بسته بودند و بیشتر چراغهای خانه ها نیزخاموش بودند که بنظر همه خواب بودند.
او دوباره حسی داشت که می گفت: " شیر را به خانه روبرویی ببر." مرد جوان به خانه نگاهی انداخت. خانه کاملاً تاریک بود و به نظر می آمد که افراد آن خانه یا در خانه نبودند و یا خوابیده بودند.
او در ماشین را باز کرد و روی صندلی نشست.
" خداوندا این دیوانگیست. الان مردم خوابند و اگر الان آنها را از خواب بیدار کنم خیلی عصبانی میشوند و بعد من مثل احمقها به نظر می رسم. "
بالاخره او در اتومبیل را باز کرد وگفت: " باشه خدا اگر این تو هستی که حرف می زنی من میرم جلوی در و شیر را به آنها می دهم ولی اگر کسی سریع جواب نداد من فوراً از آنجا میرم. "
او ازعرض خیابان عبور کرد و جلوی در رسید و زنگ در را زد. صدایی شنید مردی به طرف بیرون فریاد زد و گفت: " کیه؟ چی می خواهی؟ " و قبل از اینکه مرد جوان فرار کند در باز شد. مردی با شلوار جین و تی شرت در را باز کرد و بنظر که از تخت خواب بلند شده بود. قیافه عجیبی داشت و از اینکه یک مرد غریبه در خانه اش را زده زیاد خوشحال نبود. گفت: " چی می خواهی؟ " فرد جوان شیر را به طرفش دراز کرد و گفت: "براتون شیر آوردم. " آن مرد شیر را گرفت و سریع داخل خانه شد. زنی همراه با بچه شیر را گرفت و به آشپزخانه رفت و آن مرد هم بدنبال او. بچه مدام گریه می کرد و اشک از چشمان آن مرد سرازیر بود.
مرد درحالیکه هنوز گریه می کرد گفت: "ما دعا کرده بودیم چونکه این ماه قبضهای سنگینی را پرداخت کردیم و دیگه پولی برای ما نمانده بود و حتی شیر نیز برای بچه مان در خانه نداریم. من دعا کرده بودم و از خدا خواسته بودم که به من نشان بدهد که چگونه شیر برای بچه ام تهیه کنم."
همسرش نیز از آشپزخانه فریاد زد: "من از او خواستم که فرشته ای بفرستد تا برای ما شیر بیاورد، شما فرشته نیستید؟ "
مرد جوان دست خود را به جیب برد و کیفش را بیرون آورد و هرچه پول در کیفش بود را در دست آن مرد گذاشت و برگشت بطرف ماشین در حالیکه اشک از چشمانش سرازیر بود. حالا دیگر می دانست که خدا به دعاها جواب می دهد.
این کاملاً درست است. بعضی وقتها خدا خیلی چیزهای ساده از ما می خواهد که اگر ما مطیع باشیم قادر خواهیم بود که صدای او را واضحتر بشنویم. لطفاً گوش شنوا
| Design By : Night Skin |


