دفترخاطرات عمومی
سلام!
دلم گرفته! از خودم خسته شدم! دلم می خواد کلی خودمو تغییر بدم! ولی تا حالا که کم موفق شدم! تازگی خیلی حساس شدم! زود ناراحت می شم! و این خیلی بده، خیلی خیلی بد! چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود! کاش امام زمان زودتر ظهور می کرد می فهمیدیم راه درست چیه؟!! احساس سردرگمی می کنم! باید بشینم برنامه هامو سر و سامون بدم، شاید کمی اومدم رو روال، حالم خوب شد! تصمیم دارم ایشالا فردا برم ببینم دم خونمون صبحا کلاس ورزش داره یا نه؟ ترجیحا والیبال! آخه این ترم صبحام خالیه، و من فقط می خوابم و اصلا اینو دوست ندارم! شدیدا هم به فعالیت نیاز دارم! این جوری روحیمم بالا می ره! تازه این ترم تربیت2 هم دارم، فوتسال! این جوری نیگا نکنید!!! خیلی حال می ده! استادشم خوبه! شانس من این ترم همه استادا حضور غیاب می کنن! می خوام یه دفتر بذارم تو کیفم حرفامو بنویسم توش این قدر تلنبار نشه تو ذهنم یه دفعه بزنه کل سیستمو هنگ کنه مجبور شم با کلی زحمت رو به راهش کنم! البته اگه تنبلی همیشگی من در نوشتن بذاره! کلیییییییییییییییییییییییی حرف برای زدن دارم!!! دعام کنیییییییییییییییییییید یه عالمه! این چند وقته به این رسیدم که کلی مغرورم!!! و زندگی مشترک با غرور آبشون تو یه جوب نمی ره! به خاطر همین و به خاطر خودم و به خاطر همسرم دارم کلی تلاش می کنم که غرورم رو کمرنگ کنم! و این کار خیلی خیلی سختیه! اونم برای آدمی مثل من! پس خدا جون خودت همه چیز رو روبه راه کن که من بدون تو هیچم! لذتش را بهم بچشون! این مشهدی که رفتم خیلی عالی بود! واقعا حال داد! احساس کردم منم استعداد تغییرو دارم اگه کمکم کنن! خیلی بهم چسبید! احساس کردم واقعا خود امام رضا دعوتم کردن! احساس سبکی کردم! کلی انرژی گرفتم که چند وقتی کلی روبه راهم کرد! آقا جون خودت دوباره یه جور خیلی بهتر یعنی هر جور خودت می دونی منو بطلب! این چند وقته به عینه دیدم وقتی یه کاری می خوای به نحو احسن پیش بره، اگه همه کارا رو بسپری به خدا و خودت رو از ریاست کنار بکشی، همه کارا به نحو احسن پیش می ره! فقط باید تلاشتو بکنی و صبر داشته باشی! صبرو شکر! بی خود نیست که پیامبر فرمودن: نیمی از ایمان صبره و نیمی دیگه شکر! خدایا! هر دوشو به ما عطا کن! این ترم دانشگاه رو بیشتر دوست دارم! چون باعث می شه بعضی کارایی که دوست دارم و تو خونه انجامشون نمی دمو انجام بدم! دارم سعی می کنم درسامم بیشتر دوست داشته باشم! این یعنی + اندیشی!!! ذهنم داره می ترکه از بس که پر فکرای مختلفه! برای خودم تکراری شدم!!! امروز روز تولدم بود!!! آروم ترین و بی سر و صداترین تولد عمرم! خوب بالاخره سوم امیرالمومنینه دیگه! سخته حالت گرفته شه ولی سعی کنی حال طرفتم جا بیاری! دلم بهونه مشهدو می گیره! به آدم هر چی بدی بازم می ناله! سیری ناپذیره! خدایا شکرت که بهمون لیاقت دادی شبای قدر امسالم ببینیم! ماه رمضان خیلی خوبی بود! ولی حیف اون جور که باید ازش استفاده نکردم! فکر کنم امسال اولین سالی بشه که ختم قرآنمو کامل نمی کنم! واحدام داغونه!!! گاهی اوقات انگار داریم شادی را به زندگیمون تزریق می کنیم! زندگی کنسروی با طعم شادی! همتتونو دعا کردم! خیلیییییییییییییییییییی دعام کنید! امروز دقیقا 9 ماه از آخرین روز تجردم می گذره! چقدر زود می گذره این عمر و چقدر کم حواسمونه ما! دیشب یکی ازم پرسید ازدواج همون جوریه که قبلا فکر می کردی؟ و من دارم هنوز به این فکر می کنم که قبلا چه فکری در مورد ازدواج می کردم! آنتی ویروس وجودم هنگ کرده از زیادی ویروسام! بدنمم دیگه به روزه در این روزهای طولانی عادت کرده! خدا را شکر! اوایل منو از همه کار انداخته بود! توان هیچ کاری نداشتم! چقدر ما ضعیفیم! خدایا! تو این ماه رمضان سه تا چیز گنده ازت خواستم و می خوام! خدا جون! خودت اون سه تا را با ظرفیتش بهم بده! که اگه ندی همون جور که تا حالا اوضام داغون بوده، همون جورم می مونه! اینم می دونم که تو اینو نمی خوای! فکر کردن نعمت بزرگیه ها!!! خواب را دوست دارم! انگار وقتی می خوابم، recovery می شم و همه اون چیزایی که قبل از خواب ازشون ناراحت بودم یا نگرانشون بودم پاک می شن! پاک پاک! تایپم سیر نزولی پیدا کرده، از بس که کم شده تایپ کردنم! چقدر کار دارم که بکنم!!! همه درسامو پاس کردم! البته یکی از نمره هام مونده! ولی به نظرم پاسم! ماه رمضان! ماه مهمانی خدا! ماه مهمانی خدا! ماه مهمانی خدا! یه دعوت عمومی! یه دعوت عمومی برای همه! همه همه! مهمان خدا بودن! حس زیباییه! یه حس زیبا و در عین حال غریب! مهمان خدا بودن عظمت زیادی می خواد! این که لیاقت داشته باشی مهمان کسی باشی مثل خدا... واااااااای! نمی خوام به اینا فکر کنم! فقط می خوام لذت ببرم! ازپاکی این ماه! از صفا و صمیمیتش! از گرسنگی ها و تشنگی هاش! دلم می خواد لذت ببرم و از خدا بخوام این لذتو برام همیشگی کنه! دلم می خواد بهم یاد بده بهم کمک کنه که بتونم همیشه خوب باشم و خوب بمونم! خدایا کمکم کن این قلب سیاهمو از سیاهی پاک کنم! خدا جون کمکم کن از سفیدی قلبمو محافظت کنم! خدای من کمکم کن خوبی هام در گرو رفتار بقیه نباشه و بتونم بی قید و شرط به همه مهربونی کنم! خدای مهربونم کمکم کن توقع را در خودم بکشم! خدایا کمکم کن هر کاری می کنم فقط به خاطر تو باشه نه هیچ کس دیگه! خدایا کمکم کن بتونم بنده تو باشم فقط و فقط مال تو!
یکی از دوستام هست
امام حسین خیلی می طلبش! می دونه دل من برای
کربلا پر می کشه! می گه هر دفعه برات
کلی دعا می کنم ولی نمی دونم چرا
دعاهام براورده نمی شه! ... خوب آخه تا خودشون
نطلبن که ما هیچ کاره ایم! تازگی مشکل دو تا
شده! دیگه امام رضام جواز
نمی ده برم مشهد! دلم پکید به
خدااااااااااااااااا! آقا جون یه رحمی به
دل ما بکنید! درسته
خیلیییییییییییییییییییییییی بدم، پر از گناهم، روسیاهم ولی شما که
بزرگوارتر از این حرفایید! پ.ن: این پست تقصیر الهه
خانومه که با پستاش دل منو
دوباره خون کرد!!! نمی دونم چی بگم! این چند وقته به زیر بنای بنیادی خودم دارم شک می کنم! اعتماد به نفسم کم نشده! ولی کمی ترک خورده! می دونم مشکلاتم زیاده، ولی..........................!!!! خدایا خودت کمکم کن! این چند وقته خیلی سرم شلوغه! تقریبا اصلا خونه نیستم! برام دعا کنید! چند وقت پیش یکی بهم گفت: خوبی ازدواج اینه که قلدری آدمو می خوابونه! آدمو متواضع می کنه! منیتو از بین می بره! خیلیییییییییییییی راست می گفت! البته به شرطی که بتونی طاقت بیاری! خدایااااااااااااااااااااااااااا! خودمو به خودت می سپارم که جز تو کسی از پس من بر نمیاد! پ.ن: اول این که اینی که گفتم از محاسن ازدواجه ها! البته به نظر من! دوم این که من به همه کسایی که نظر دادن سر زدم ولی به خاطر مشکلات اینترنت و نظرات نتونستم به همه نظر بدم! شاد و سرزنده باشید!
چند وقته کانال 2، حدود ساعت 9 شب برنامه ای به نام "شب
بخیر بچه ها" می ذاره! که هر شب یه داستان برای بچه ها می ذاره! این برنامه منو یاد بچگیام میندازه! اون موقعا ساعت 9 گوشمو می چسبوندم به رادیو که داستانشو گوش کنم و بخوابم! واقعا چه لذتی داشت! امیدوارم بچه ها هم همون قدر که ما از داستان رادیوییمون لذت
می بردیم، از داستانای
تلویزیونیشون لذت ببرن! زندگیتون پر از شادی و سلامتی! چقدر سخته بعد از سه هفته الافی مطلق، صبح ها ساعت 6 و 7 از خواب بیدار شی! فکر می کنم بزرگ ترین نعمتی که خدا بهم داده مادرم باشه! اگه می خوام به کارام برسم، باید از وقتای تلف شدم شدیدا بکاهم! اولین بار که این وبلاگ را با این نیت زدم که شروع کنم به نوشتن! ولی بعد یه مدت دوباره نوشتنم کم شده! دارم یه برنامه می ریزم که نوشتنم را زیاد کنم که شدیدا مورد نیازمه! برام خیلی دعا کنید! دعا کنید آنچه که خیره برام پیش بیاد! خدا هم کمی تا حدود زیادی عقل بهم بده! شاد و سرزنده باشید!
" اگه دیدی اشتباه کسی تو دلت جا نمی شه، فکر نکن اون اشتباه خیلی بزرگه! دل توست که کوچیکه. " نمی دونم این جمله را کجا خوندم و دقیقش چیه؟! ولی دیشب دل من شکست! مشکل از بزرگی اشتباه بود یا کوچیکی دل من، نمی دونم! ولی فکر کنم هر چی بود ارزش یه دل شکسته را نداشت!!! از دیشب تا حالا دارم بررسیش می کنم بلکه آروم شم ولی ... گفتم بنویسم بلکه بتونم از فکرم دورش کنم؟؟؟ آخر سالی نیگا کنا! همه می گن دلاتونو غبار روبی کنید، تازه به دل ما خاک می ریزن! هیییییییییییی خدا! احتمالا فردام آپ کنم! (از مزایای همون دل شکستنه)! از مزایای دیگش همین سحرخیزی و تصمیم به درس خوندنه که کلی کار دارم باید انجام بدم! فعلا خداحافظ! دعا کنید خدا وسعت قلب ما را هم زیاد کنه! · چقدر زندگی آدم یه دفعه تغییر می کنه! · چه اتفاقاتی برای آدم می افته که فکرش را هم نمی کنه! · دارم فکر می کنم اگه نمی تونستیم گریه کنیم تا حالا من دیونه شده بودم! · ان قدر تازگی از مخم کار کشیدم بیچاره داره می ترکه! · اگه به من اجازه می دادن یکی از وسایل مدرن را حذف کنم، مطمئنا اون یکی تلویزیون بود! · چقدر دلم برای خدا تنگ شده! · خدا جون یک لحظه هم من را به حال خودم وامگذار! · چقدر دوست خوب نعمتیه! · خدایا! لذت عبادتت را به ما بچشان! · دعا کنید خدا یه عقل درست و حسابی بهم بده! (شدیدا بهش نیازمندم) · کاش می شد از پیامبرمون حداقل یه اخلاق خوب را به ارث می بردیم! شاد و سرزنده باشید! سید رضی در کتابی به عنوان وصیت به فرزندش محمد می نویسد: " من قول و عمل بسیاری از مردم را از جهات مختلف با عقیده ایشان مخالف یافتم. یکی از جهات این است که دیده ام اگر یک از معتقدان به امامت امام عصر (علیه السلام)، بنده ای یا اسبی یا درهم و دیناری را گم کند، ظاهر و باطن او در طلب و جستجوی آن گمشده مشغول و گرفتار می شود و برای یافتن آن،همه تلاش خوئ را به کار می بندد. اما ندیده ام که به خاطر تاخیر ظهور این بزرگ مرتبه، برای اصلاح اسلام و ایمان و قطع ریشه کافران و دشمنان، به اندازه ای که فکرش به آن امور ناچیز مشغول بود، گرفتار شود. چنین کسی چگونه خود را عارف به حق خدا و حق رسولش می داند و چه طور در اعتقاد به امامت امام زمان (علیه السلام) ادعای ولایت مبالغه آمیز دارد؟! " چند روز پیش داشتم با یکی از دوستام در مورد کتابای مختلف حرف می زدیم. ماجرا از سر "بی وتن" امیرخانی شروع شد. بعد به کتابای دیگش رسید. در ادامه به کتابای شجاعی رسیدیم. بحث را هم با کتابای پائولوکوئیلو تمام کردیم. جالب اینجا بود که تو هیچ کدوم توافق نظر نداشتیم! من از "من او" خیلی خوشم اومده بود ولی اون اصلا! من "داستان سیستان" امیرخانی را ول کرده بودم ولی دوستم ازش خوشش اومده بود. "سانتاماریا" را خیلی دوست داشت ولی به نظر من ارزش خوندن هم نداشت. تنها وجه اشتراکمون "غیر قابل چاپ" بود! برام این قدر تفاوت سلیقه جالب بود! راستش نمی دونم چرا اینا را نوشتم!!! شاید برای این که دلم می خواست یه چیزی بنویسم ولی نمی دونستم چی! یا شایدم می خواستم نظر شما را بدونم، البته اگه خونده باشینشون! گاهی اوقات یه پارازیت هم لازمه! اینم چند تا از کتابایی که من دوسشون داشتم و از خوندنشون لذت بردم: من او هری پاتر بادبادک باز راز شـاد زیستن آفتاب در حجاب هوس کردم برم به استادیوم! برای تماشای یه فوتبال توپ اونم از نوع خارجیش! آن قدر داد و فریاد کنم و دست بزنم و سوت بکشم که تا چند وقت تامین باشم! آخ که چقدر حال می ده مخصوصا اگر تیم مورد علاقمم ببره! به نظرتون یه بلیط برای بازی چلسی-منچستر چه قدر آب می خوره؟ دلم گرفته! می دونم چرا ولی نمی دونم چرا هیچ کاری نمی کنم! می دونی مشکل این جاست که جایی که باید دست به کار شم می شینم اول راه را خوب می رم ولی آخر کار گند می زنم می دونم اولویت ها چیه ولی بهشون اهمیت نمی دم دلم می خواد به خودم بیام! این چند روزه دارم اهدافمو می نویسم فکر نمی کردم توش بمونم ولی موندم! خیلی ناراحتم کرد! می دونی یه جورایی بهم بر خورد! احساس می کنم همین جوری دارم وقتمو تلف می کنم! خیلی چیزا برام بی اهمیت شده و همین انگیزه را ازم گرفته! راستش نمی دونم راهی که می رم درسته یا نه! کمکم کن راهمو پیدا کنم! خواهش می کنم! امروز رفته بودم جشن. کلی آشنا پاشنا دیدم! از همه مهم تر یکی از معلمام که بعد 5 سال دیدمش! وای که چقدر دوست داشتم ببینمش! امیدوارم یه روز یکی از دیدن من این قدر خوشحال بشه! به امید اون روز! چند وقته انگار مخم تعطیل شده! دلم می خواد چیز بنویسم ولی قلم یاریم نمی کنه! دلم می خواد ناراحتی هامو به روی کاغذ بیارم ولی ...! قبلا مشکلم شروع کار بود! ولی الان مشکلم ادامه کاره! شروع می کنم به نوشتن ولی نمی تونم ادامه بدم! نمی دونم چی کار باید بکنم! نمی دونم چرا تو این روزای قشنگ این قدر دلم گرفته؟ بغض گلومو گرفته اشک تو چشام جمع شده؟ واقعا نمی دونم چمه! دیشب کلی با خودم کار کردم که چه شاد باشی چه ناراحت عمرت می گذره! پس چرا لبخند نزنی؟ با این حرفا حداقل دیشب را با ناراحتی نخوابیدم! ولی دوباره امروزم حالم گرفته است! فکرکنم دوباره باید مخ خودمو بزنم! چرا اینا که می دونن مواد مخدر یا سیگار مضره، ترک نمی کنن؟ شاید این سوال را خیلیا از خودشون پرسیده باشن! حالا من یه جواب به شما می دم: به همون دلایلی که من و شما نتونستیم اعتیادمون به غیبت اینترنت تلویزیون دورویـــی بی وفایـــی دل شکستــن دروغ گویـــی بیکاری و الافـی شکستـن عهد و پیمان و خیلی از عادات بد دیگمونو ترک کنیم!!!! حالا واقعا ما از مضراتشون بی خبریم؟! نه! اصلا! ولی حال و حوصله این که خودمونو تغییر بدیم نداریم! حوصله نداریم به خودمون بیایم و بگیم بسه دیگه و یه بار برای همیشه غائله رو ختم کنیم! چون می دونیم این نه گفتن از اون نه گفتنا نیست! باید پاش وایسیم و زحمت بکشیم! ولی خداییش ارزششو نداره؟ یعنی الان چند نفر از دست من ناراحتند و من خبرندارم! گاهی وقتا که به مشکلات بقیه فکر می کنم، می بینم چقدر ناشکرم! ناشکرم که به خاطر یه ذره ناملایمتی شکوه می کنم! خدایا به من قدرتی بده که نعمت هایی را که به من می دی را درک کنم! و به خاطرشون شکرگذار باشم! خدایا به من قدرتی بده که در ناملایمات زندگی استوار باشم! خدایا به من این توانایی را بده که چیزهای خیری را که در سر راهم قرار می دهی را پس نزنم! خدایا مرا کمک کن تا انسان باشم! انسانی الهی! از جنس روحی که در درونم دمیده ای! امروز رفته بودم دندون پزشکی! واییییییییییییی!!!!!!!!!!!!!!!! افتضاح بود!!!!!!!!! رفتم که از دندون درد راحت شم، بدتر شد! طرف داره منو از درد هلاک می کنه، اون وقت می گه " این دردای جزیی اهمیت نداره "!!! بابا اگه توام این زیر بودی و همین کارا رو باهات می کردن، بازم همین حرف رو می زدی؟ نمی دونم چی می کرد تو دندونای من و هی می چرخوند که این قدر درد داشت! خلاصه بعد یه ساعت و نیم درد کشیدن ما رو ول کرد! شده بودم مثل جنازه! نمی تونستم راه برم! مثلا قرار بود از مطب که اومدم بیرون، برم پارک جمشیدیه! آخه کل فک و فامیل اونجا جمع بودن تا منم بهشون بپیوندم! ولی دیگه نمی شد! منم زنگ زدم که منتظر نباشن و یه راست اومدم خونه! یه چند ساعتی استراحتیدم تا بهتر شدم! الانم خدا را شکر خیلی بهترم! الحمد لله! امسال بیشترین سردرگمی ها را داشتم! گاهی فکر می کنم نمی دونم از زندگیم چی می خوام! می دونید حسابی قاطی کردم ولی سعی می کنم به روی خودم نیارم. دیگه عادت کردم که پریشونی هامو به کسی نشون ندم ولی مگه طاقت آدم چقدره؟ در اوج ناراحتی و استرس از همه بی خیال تر رفتار می کنم! آخه می گم به بقیه چه ربطی داره که من مشکل دارم! اگه همه بخوان مشکلاتشو به بقیه نشون بدن که دیگه نمی شه زندگی کرد! کاش می شد خودمو به آدم دو سال پیش تغییر می دادم! فکر می کنم قدرت ارادم بدجوری تضعیف شده! باید یه فکری به حالش بکنم! برای مثبت اندیشی و اعتماد به نفسم هم باید یه فکر اساسی بکنم! در این راه از هر گونه راهنمایی و کمکی خوشحال می شم! موفق باشید! من کلا آدم حساسی نیستم! یعنی می شه گفت تا حدودی بی خیالم! ولی گاهی بعضی از آدما جوری به جون دل آدم می افتن که هر کاری می کنی بازم می شکنه! بالاخره اونم دله دیگه! از سنگ که نیست! اون وقته که سعی می کنی با هزار ترفند، جوری وصله پینش کنی که بشه مثل روز اولش! اما هر کاری می کنی فایده نداره! آخرش خودتو می زنی به بـــی خیـالــــی! ولی انگار طرف بی خیال نمی شه!!! دوباره می زنه از همون جا دل بیچاره را ناکار می کنه! آخه آدم چی می تونه بگه؟! دوباره دست به کار می شی! ولی همون قدر که مهارتت زیادتر شده، کارتم سخت تر شده! ولی تو نا امید نمی شی! بازم ادامه می دی! آخه مگه دنیا همش چند روز هست که بخوای تو همین چند روزم کینه دیگران را با خودت حمل کنی! سعی می کنی دوز بی خیالیتو زیادتر کنی! اصلا به این فکر کن که این طرف چقدر حرفش برات اهمیت داره؟؟؟ اگه کلا جزو آدما حسابش نمی کنی که دیگه هیچ! چه لزومی داره آدم خودش را برای کسی که ترم براش خرد نمی کنه ناراحت کنه! ولی اگه طرف برات مهمه پس به حرفاش فکر کن! شاید حرف درستی زده باشه! ولی اگه حرفش بی منطقه بالاخره آدمه و ممکن الخطا! به این فکر کن که اونم مسلمونه و محب ائمه (علیهم السلام)! پس اون قدر ارزش داره که کارشو از صفحه ذهنت پاک کنی! هر چند خیلی سخت باشه و مدت ها طول بکشه! ارزششو داره! یه بار امتحان کن! موفق باشی! گاهی از خودم خسته می شم! از کارام، رفتارام، بیهودگیام! معمولا همه از همه عالم گله دارن جز خودشون! ولی من ...! .... نمی دونم! آره خوب! گاهی منم مثل بقیه توپ می بندم به دنیا ولی همون موقشم می دونم که مقصر اصلی خودمم! شاید به خاطر همینه که خیلی داغونم! چون می دونم مشکل اصلی منم ولی کاری نمی کنم و اینه که داغونم می کنه! دلم می خواد یه پاک کن بردارم وهرچی را که تو خودم دوست ندارم پاک کنم و بعد با یه مداد اونا را اون جور که دلم می خواد بازسازی کنم! می دونم می شه! می دونم! ولی ...! خیله خوب! فهمیدم! هیچ بهانه ای پذیرفته نمی شه! باید همین الان دست به کار شم! نمی دونم چرا بعضیا به خودشون اجازه می دن بدون اجازه موبایلتو ور دارن! و بعد وارد عکسا، فیلما و SMSهات بشن! و بعد هم عکسا و فیلماشو برا خودشون بلوتوث کنن! گیریم هیچ چیز خصوصی هم تو موبایل نباشه! تو چرا به خودت باید اجازه چنین کاری را بدی!!! نمی دونم چرا به این راحتی وارد حریم دیگران می شیم! تازه این یه مورد ابتدایی و خوبشه! فکر کنم بهتره از این به بعد حریم خودمون را مشخص کنیم! و به حریم دیگران تعدی نکنیم! همان طور که خودمون دوست نداریم دیگران وارد حریم ما بشن! خدایا! دلم خیلی گرفته! نمی دونم چرا! شاید به خاطر غبار دلم باشه! پس کمکم کن تو این سه روز یه خونه تکانی حسابی تو وجودم انجام بدم! کمکم کن که بعد این سه روز دوباره برنگردم به روز اول و دوباره همون آش و همون کاسه! خدا جون! قلبم را آن چنان وسیع کن که غیر تو در مقابلش حقیر شود! خدایا! دنیا را در چشمانم کوچک کن! و زرق و برقش را از دیدگانم بینداز! و عظمت آخرت را در چشمانم بزرگ کن! خدای من! یه اراده من قوت بخش تا بتوانم راهی را که از درستیش اطمینان دارم ادامه دهم! و کاری را که به اشتباهش اعتقاد دارم را ترک کنم! خدایا! کمکم کن تا آدم شوم! آدمی خدا گونه! بعد از کلی اصرار بالاخره راضیش می کنی که خونتون بمونه. فرداش وقتی از کلاس بر می گردی، می بینی چند کفش مردانه جلوی در خونتونه! تعجب می کنی! نکنه اتفاقی افتاده باشه؟ می بینی دایی هات اومدن. واااا... اینا که دیروز اینجا بودن! نگاه ها تو را به اتاق می کشونه. جایی که مادر بزرگت با سرمی به دستش بی حال افتاده. دلت هری می ریزه! کم کم بقیه فامیل هم میان و تو این هیر و ویری باید برای امتحان فردات درس بخونی. به هر صورت فرداش می ری و امتحانتو می دی. وقتی بر می گردی می بینی دیگه خبری از مادربزرگت نیست! انگار حالش بد تر شده و بردنش بیمارستان. می ری بیمارستان برای عیادت. ولی چه عیادتی! یکی ادعیه دستشه و دعا می خونه، اون یکی داره با چشایی پر از اشک زیر لب با خدای خودش حرف می زنه، اون یکی داره قرآن می خونه، یکی دیگه تسبیح به دست داره ذکر می گه، ... . خلاصه همه دارن برای شفای مادربزرگ دعا می کنن. شب بچه ها همه می رین خونه داییت. همه خوابیدن جز تو و یکی دیگه که ناگهان اون تلفن کذایی زنگ می خوره و ... ! ناگهمان اشکا سرازیر می شن. ولی نباید بچه ها از خواب بیدار شن. فرداش همه می رین خونه مادر بزرگ، خونه خاطرات بچگی، خونه مهمونی های هفتگی. اما دیگه خونه عزاست و غم! آره الان درست 4 ساله که دیگه حضور فیزیکیت بین ما حس نمی شه اما یاد و خاطرت برای همیشه در قلب های ما زنده است! روحت شاد و یادت گرامی! و خداحفظ تا همیشه! حس بدی به آدم دست میده وقتی از نمازی که میخونی فقط تکبیر و سلام آخرش یادت باشه! فکر کن داری با عزیزترین موجود زندگیت، کسی که همه چیزت به اون وابسته است داری حرف میزنی؛ اون وقت فقط یه ضبط روشن کردی که اذکار نماز رو پشتسرهم تکرار کنه! به نظرتون خجالت نداره؟!!! مگه ما کلا در طول روز چقدر از وقتمون رو برای خدا کنار میذاریم که همون یه ذره رو هم حواسمون نیست!!! خدایا! لذت نماز حقیقی را به همه ما بچشان! آمین! چند وقتی بود اوضاع خوبی نداشتم! ترم اول رو با همه سردرگمی هاش گذروندم اما چه طور؟! با استادایی افتضاح که نه خوب نمره می دن نه خوب درس می دن! هیچ چیز با اون چزی که فکر می کردم مطابق نبود. منی که برای ۲۰ سال بعدم هم برنامه داشتم دیگه نمی دونستم از زندگیم چی می خوام! دیگه نیمه پر لیوان نمی دیدم! دیگه وقتی دلم پر بود سراغ کتاب نمی رفتم! روزی چند ساعت مطالعه آزاد در روزم به حداکثر نیم ساعت در روز رسیده بود! با این احوال فکر می کنید من چه حالی داشتم؟ ولی یه دفعه به خودم اومدم. دیدم با این اوضاع به هیچ جا نمی رسم! پس شروع کردم اهدافم رو نوشتم و تصمیم گرفتم در هیچ شرایطی فراموش نکنم که تا خدا هست ناامیدی معنا نداره! اون همه جا با منه و هوامو داره! تصمیم گرفتم دیگه به هیچ وجه از جملات منفی استفاده نکنم! و مثل قبل به همه نیرو بدم وحصاری در مقابل جملات منفی بقیه دور خودم بکشم! پس خیلی دعام کنید! یا تا به حال از این که روزهاتون رو دوباره در غیبت می گذرونید دلتنگ شدید؟ واقعا ما چه قدر به فکر آقامونیم؟ چند بار به خاطر او از خواسته دلمون گذشتیم؟ بیاین سعی کنیم این هفته کمی بیشتر به یادش باشیم و او رو از صمیم دل حاظر بر اعمالمون بدونیم. اللهم عجل لولیک الفرج!
![]()
![]()
![]()
![]()
شاد و سرزنده باشید!![]()
![]()
![]()
شاد و سرزنده باشید! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


