تبليغاتX
دفترخاطرات عمومی




















دفترخاطرات عمومی

سلام!

 

دعا کنید پروژم درست شه

وگرنه یه ترم دیگه باید در خدمت این استاد گرامی باشیم!

حوصله درسشو داشته باشم،

حوصله استادشو اصلا و ابدا ندارم!

البته بگذریم از این که یه ترمیم عقب میفتم!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 9:14 توسط زینب| |

 

تنها چیزی که

در زندگی یاد گرفته ام

 این است که

همان کارهای جزئی هستند

که اهمیت دارند.

لطف و محبت ساده روزانه

بیشتر از

حساب بانکی

به زندگی ات

لذت و شادی می بخشد.

 

پ.ن:

این یکی از نظرات بود

که چون خوشم اومد، پستش کردم!

 

نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388ساعت 11:12 توسط زینب| |

 

دلم می خواد یکی منو مجبور کنه بنویسم!

واقعا نیاز دارم!

اون جوری دیگه یه دفعه منفجر نمی شم

و همه چیزو نمی ریزم بیرون!

می تونم احساساتمو تخلیه کنم،

از صافی ردش کنم،

کمی هم چاشنی عقل بهش اضافه کنم،

و بعد با راحتی تصمیم بگیرم!

قلم واقعا چیز سحر آمیزیه!!!

باهاش کلی حال می کنم

ولی تنبلی نمی ذاره!!!!!!!!

باید سریع السیر شروع کنم و پشتشو بگیرم!

إن شاء الله!

 

دارم کم کم شروع می کنم به جور کردن مطلب!

منتظر باشید!

 

نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 22:50 توسط زینب| |

 

چند وقت پیش یکی بهم گفت:

خوبی ازدواج اینه که قلدری آدمو می خوابونه!

آدمو متواضع می کنه!

منیتو از بین می بره!

خیلیییییییییییییی راست می گفت!

البته به شرطی که بتونی طاقت بیاری!

 

خدایااااااااااااااااااااااااااا!

خودمو به خودت می سپارم

که جز تو کسی از پس من بر نمیاد!

 

 

پ.ن:

اول این که اینی که گفتم از محاسن ازدواجه ها!

البته به نظر من!

دوم این که من به همه کسایی که نظر دادن سر زدم

ولی به خاطر مشکلات اینترنت و نظرات نتونستم به همه نظر بدم!

 

شاد و سرزنده باشید!

 

نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 12:1 توسط زینب| |

 

دوباره سلام!

هیچ جوابی در مقابل تاخیرم ندارم!

این دو هفته ای جوری شده بود که از خونه میامدم بیرون، باید انتظار هر چیزی را می داشتم:

مهمونی فامیلی، دوستانه، مسافرت، پارک، شهر بازی، خلاصه همه چیز!

در کل اصلا خونه نبودم که بیام پای وبلاگ!

تازگیم نمی دونم چی شده زیاد حوصله اینترنتو ندارم!!!

خوشحالم بالاخره از دست امتحانام خلاص شدم!

این 2-3 تا پروژه را هم بدیم، کامل خلاص می شیم!

خیلی دعام کنید که کارام به هم گره خورده!

دنبال چند تا مطلب درست و حسابی برای آپ کردن هستم!

منتظر باشید!

 

نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 23:21 توسط زینب| |

 

سلااااااااام!

خیلی وقته نبودم!

جدا دلم تنگ شده بود!

هفته های پر مشغولیتی داشتم، پر از درس، کتاب، امتحان!

انقدر که بکوب تو این چند روزه نشسته بودم پای درس تو پیش دانشگاهی نشسته بودم!!!

منی که هر یه ربع از سر درس پا می شدم، یه ساعت و نیمی می شستم!

ولی اصلا نتیجه ای که می خواستم نگرفتم، مخصوصا مهندسی که خوابم موندم!

صبح باید ساعت 7 از در می زدم بیرون، تازه 7 و نیم از خواب بیدار شدم!!!

الکترونیکم که کلی خوشحال بودم تموم می شه عقب افتاد!

وگرنه 7ام تموم شده بود!

حالا تا 20ام درگیرم!!!

خوب دیگه دنیا همینه دیگه!

فعلا که ما با کتاب خوندن تابستونو شروع کردیم!!!

هووووووووووورااااااااااااااااااااااا!

دلم خیلیییییییییی برای یه کتاب خونی 24 ساعته تنگ شده بود!

ایشالا دوباره یه رونقی به وبلاگم می دم!

فعلا این داستانو داشته باشید:



در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.

بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

»
نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند. «


پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد... با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم.  «

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.



بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم. «

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: « می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟ «

پیرزن جواب داد: « بفرمایید. «

»-
چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ «

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــايم !!!!!!!!!!!! !!!! «

 

نوشته شده در شنبه 13 تیر1388ساعت 12:16 توسط زینب| |


Design By : Night Skin