دفترخاطرات عمومی
سلام!
" اگه دیدی اشتباه کسی تو دلت جا نمی شه، فکر نکن اون اشتباه خیلی بزرگه! دل توست که کوچیکه. " نمی دونم این جمله را کجا خوندم و دقیقش چیه؟! ولی دیشب دل من شکست! مشکل از بزرگی اشتباه بود یا کوچیکی دل من، نمی دونم! ولی فکر کنم هر چی بود ارزش یه دل شکسته را نداشت!!! از دیشب تا حالا دارم بررسیش می کنم بلکه آروم شم ولی ... گفتم بنویسم بلکه بتونم از فکرم دورش کنم؟؟؟ آخر سالی نیگا کنا! همه می گن دلاتونو غبار روبی کنید، تازه به دل ما خاک می ریزن! هیییییییییییی خدا! احتمالا فردام آپ کنم! (از مزایای همون دل شکستنه)! از مزایای دیگش همین سحرخیزی و تصمیم به درس خوندنه که کلی کار دارم باید انجام بدم! فعلا خداحافظ! دعا کنید خدا وسعت قلب ما را هم زیاد کنه! ببخشید با 2 روز تاخیر تبریک می گم! اولش که خونه تکونی بود! بعدشم مریض بودم! احادیثی از حضرت محمد(ص( دوستى خود را به دوست ظاهر كن تا رشته محبت محكم تر شود . مؤمن، خنده رو و شوخ است و منافق، عبوس و خشمناك . بهترین یاران کسی است که ناسازگاریش اندک باشد و سازگاریش بسیار. هرکس آبروی مؤمنی را حفظ کند، بدون تردید بهشت بر او واجب شود. خدا را بخوانید و به اجابت دعای خود یقین داشته باشید و بدانید كه خداوند دعا را از قلب غافل بی خبر نمی پذیرد. در طلب دنیا معتدل باشید و حرص نزنید ، زیرا به هر كس هر چه قسمت اوست می رسد. بهشت را خانه ای است به نام خانه شادی، کسی در آن داخل نمی شود مگر این که کودکان را شاد کند. احادیثی از حضرت امام صادق (ع( از جمله دوست داشتني ترين اعمال نزد خداي متعال شادي رسانيدن به مؤمن است و سير كردن او از گرسنگي ، يا رفع گرفتاري او يا پرداخت بدهيش . عاقل ترين مردم خوش خلق ترين آنهاست . چون خداي تعالي بنده اي را دوست دارد و او عمل كوچكي انجام دهد ، خدا او را پاداش بزرگ دهد . سه چيز از علامات مؤمن است : شناختن خدا و شناختن دوستان و دشمنان خدا . هر مؤمني به بلائي گرفتار شود و صبر كند ، اجر هزار شهيد براي اوست . A young man asked Socrates the secret of success. Socrates told the به یک دانشجوی مهندسی ، و یک دانشجوی فیزیک و یک دانشجوی ریاضیات، هر کدام 150 دلار دادند و از آنها خواسته شد که با استفاده از این پول ، ارتفاع یکی از هتل های شهر را با دقت محاسبه کنند. سه دانشجو با اشتیاق فراوان برای انجام این محاسبه دنبال تهیه ملزومات رفتند.دانشجوی فیزیک اول به یک مغازه ساعت فروشی رفت و یک کرونومتر خرید و بعد ، از یک فروشگاه چند گوی فلزی به اندازه های مختلف خرید و سپس به یک لوازم التحریری رفت تا یک ماشین حساب بخرد و آخر سر هم چند نفر از دوستانش را خبر کرد تا در این کار به او کمک کنند . این دانشجوی فیزیک زمانی را که هر یک از گوی ها را از پشت بام هتل به زمین رسید اندازه گرفت و بعد با محاسبه زمانهای سقوط گوی ها و فرمول های فیزیکی ، ارتفاع هتل را به دست آورد. دانشجوی ریاضیات منتظر شد تا خورشید کمی پایین برود و بعد ، زاویه سنج و شاقول و متری را که خریده بود از کیفش در آورد طول سایه را اندازه گرفت ، زاویه خطی که نوک پشت بام هتل را به نوک سایه آن متصل می کرد محاسبه کرد و بعد با استفاده از فرمول های مثلثات ارتفاع هتل را تعیین کرد. واضح است که با این همه کار ، آنها دیگر فرصت نکردند برای امتحان فردایشان به اندازه کافی مطالعه کنند و همین باعث شده بود تا زیاد سر حال نباشند. روز بعد این سه دانشجو یکدیگر را در دانشگاه دیدند ، در حالی که سر حالی دانشجوی مهندسی باعث تعجب دو دانشجوی دیگر شده بود. آنها طریق محاسبه ارتفاع هتل را از هم پرسیدند و وقتی توضیحات دانشجوهای ریاضیات و فیزیک به پایان رسید دانشجوی مهندسی با قیافه حق به جانب روش خود را به این شکل توضیح داد: کاری نداشت ! من پیش مسئول پذیرش هتل رفتم یک دلار به او دادم و پرسیدم ارتفاع هتل چند متر است؟؟! بعد با 149 دلار باقی مانده باقی روز را حسابی خوش گذراندم!!! پ.ن: این یعنی ارق (نمی دونم دیکتش درسته یا نه!) کامپیوتری! خوب! اول سلام! خوشحالم که دوباره دارم می نویسم ! خیلی وقت بود که نشسته بودم با خیال راحت پای کامیوتر به نوشتن! قرار گذاشته بودم دیگه ناراحتیامو تو وبلاگ نذارم! ولی اون روز راه دیگه ای به جز این برای تخلیه روحی پیدا نکردم! تصمیم دارم به امید خدا دانشگام که تازه برای من این هفته شروع شد! ولی عوضش بعد عید جبران می شه! با این تعداد پروژه هایی که از الان استادا تعیین کردن، کارمون ساخته است! دیگههههههههههههههه!!!! یادم رفته بود شروع ماه ربیع را تبریک بگم! با چند روز تاخیر از ما قبول کنید! خوبم ولی آشفتم! می دونم چی می خوام ولی قاطی کردم! راضیم ولی اینو نمی خوام! کلا دوباره افتادم رو در حال بدی! دارم سعی می کنم به برنامه هام عمل کنم ولی نمی شه! می دونم برای رسیدن به یه چیزایی از یه چیزای دیگه ای گذشت ولی نمی دونم چرا این کارو نمی کنم! خدا جون کمکم کن! همون جور که تا حالا کمکم کردی! مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم. داستان: کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد. این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.![]()
![]()
![]()
![]()
شاد و سرزنده باشید!![]()
young man to meet him near the river the next morning. They met.
Socrates asked the young man to walk with him into the river. When the
water got up to their neck, Socrates took the young man by surprise
and swiftly ducked him into the water.
The boy struggled to get out but Socrates was strong and kept him
there until the boy started turning blue. Socrates pulled the boy's
head out of the water and the first thing the young man did was to
gasp and take a deep breath of air.
Socrates asked him, "What did you want the most when you were there?"
When you want success as badly as you wanted the air, then you will
get it!" There is no other secret.
دوباره وبلاگو رو به راه کنم!![]()
شاد و سرزنده باشید!![]()
| Design By : Night Skin |

