تبليغاتX
دفترخاطرات عمومی




















دفترخاطرات عمومی

سلام!

 

راستش دلم می خواست آپ کنم ولی نمی دونستم چه پستی بذارم!

تا این که این داستان را تو یکی از میلام خوندم!

امیدوارم خوشتون بیاد!

 

مرد میانسال وارد فروشگاه اتومبیل شد.  ب‌ام‌و آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود.  وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد.  قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد.  وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود.  کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد.  چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت.  پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس.  سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید.

مرد به اوج هیجان رسیده بود.  نگاهی به آینه انداخت.  دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است.  مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد.  لَختی اندیشید.  سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود.  به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است.

ناگهان به خود آمد و گفت: "مرا چه می‌شود که در این سن و سال با این سرعت می رانم؟  باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می ‌خواهد."  از سرعتش کاست و سپس در کنار جاده منتظر ایستاد تا پلیس برسد.  اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقّف کرد.  افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت، "ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است.  امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخصی بروم.  سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. خصوصا اينكه به هشدار من توجهی نكردی و وقتي منو پشت سرت ديدی سرعتت رو بيشتر و بيشتر كرده و از دست پليس فرار كردی.  تنها اگر دلیلی قانع‌کننده داشته باشی که چرا به این سرعت می‌راندی، می‌گذارم بروی."

مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت، "می‌دونی، جناب سروان! سالها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. وقتی شما رو آژير كشان پشت سرم ديدم  تصور کردم داری اونو برمی‌گردونی!"

 

افسر خندید و گفت: "روز خوبی داشته باشید، آقا!" و برگشته سوار اتومبیلش شد و رفت.

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 19:36 توسط زینب| |

 

سلاااااااااااااااااااام!

خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟

عیدتون مبارک!

خوش به حال کسایی که الان تو حرم نشستن!

راستش امتحانای میان ترمه، وقت ندارم بیام!

از کسایی هم که نظر دادن ولی جوابشون را ندادم معذرت می خوام!

امیدوارم تو این هفته یه وقتی پیدا کنم، هر چند بعید می دونم!

برام خیلییییییییییییییییی دعا کنید!

شاد و سرزنده باشید!

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 19 آبان1387ساعت 19:22 توسط زینب| |

 

      1- شکرگذار نعمات الهی باشید.


 2- نیایش کنید.


 3- سکوت کنید و با صدای ملایم صحبت کنید


 4- باغبانی کنید.


 5- به صدای آواز پرندگان گوش بسپارید.


 6- طلوع و غروب آفتاب را تماشا کنید.


  7- گلها را ببویید.


  8- به دامان طبیعت بروید.


  9- ساعت مچی را رها کنید.


 10- شقیقه هایتان را ماساژ دهید.


  11- موهای خود را شانه بزنید.


  12- موسیقی مورد علاقه خود را گوش کنید.


  13 - لبخند بزنید.


  14- نفس عمیق بکشید.


  15- هر روز استحمام کنید.


  16- شیر بخورید.


  17- ظرفی پر از میوه را تماشا کنید.


  18- هر روز هشت لیوان آب بنوشید.


  19- تغذیه مناسب داشته باشید


  20- به میزان کافی استراحت کنید.


  21- بازی کنید.


  22- با دوستی رازدار درددل کنید.


  23- اشک بریزید.


  24- پاکیزه باشید.


  25- نظم را رعایت کنید.


  26- صادق و رازنگه دار باشید.


  27- به کسانی که دوستشان دارید ابراز علاقه کنید.

 
  28- همه کاینات را دوست داشته باشید.


  29- به خود ودیگران احترام بگذارید.


  30- مؤد ب و مهربان باشید.


  31- به قولهایتان عمل کنید.


  32- مشکلات و تشویشهای خود را بنویسید.


  33- لیستی از موفقیتهایی را که تا کنون کسب کرده اید تهیه کنید.


  34- مثبت اندیش باشید.


  35- خود و دیگران را ببخشید.


  36- گذشته را رها کنید و در اکنون جاودانه زندگی کنید.


  37- بخشش کنید.


  38- برای رسیدن به اهداف خود برنامه ریزی کنید.


  39- اهداف خود را تعیین کنید.


  40- به خدا ایمان داشته باشید.

 

 

نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت 20:42 توسط زینب| |

 

Changing the face can change nothing.
But facing the change can change everything.

Don't complain about others;
Change yourself if you want peace.

 

 

نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت 13:49 توسط زینب| |

 

ولادت حضرت معصومه (سلام الله علیها)

بر حضرت حجت (عجل الله تعالی فرجه) و همه شیعیان و محبان آن حضرت مبارک باد!

 

 

روز دختر

هم بر همه دختران عزیز مبارک!

 

 

 

 پ.ن:

پریروز 2 ساعت تمام پای کامپیوتر بودم تا تمرینای یکی از درسام را تموم کنم.

بعد از 2 ساعت با خوشحالی تمام برای طرف میل کردم.

حالا اومدم چند تا از تمریناش را نیگا کنم، می بینم پاک شده!!!

در صورتی که من بعد از هر دو تا کلمه ای که می نوشتم همه را save می کردم!

نیگا کردم همون جور ناقص برای طرف فرستادم!

ای خدا!!!!!!!!!!!!!!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 20:47 توسط زینب| |

 

فراموش کن چیزی را که نمی توانی به دست آوری !

 

و به دست بیاور چیزی را که نمی توانی فراموش کنی  !

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 10:4 توسط زینب| |

 

 

يک برنامه‌نويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوایى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامه‌نويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ مهندس که می خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. برنامه‌نويس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما يک سوال می پرسم و اگر شما جوابش را نمی ‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال می ‌کنيد و اگر من جوابش را نمی ‌دانستم من ۵ دلار به شما می ‌دهم.

مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می ‌دهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامه‌نويس بازى کند.

 برنامه‌نويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا مي‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائين مي‌آيد ۴ پا؟» برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بی سيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز به درد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم chat کرد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

 بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نويس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد.

 

 

نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت 23:2 توسط زینب| |

 

امام صادق (علیه السلام) فرمودند:

در شگقتم برای کسی که از چهار چیز بیم دارد، چگونه به چهار چیز پناه نمی برد:

 

1.در تعجبم از کسی که ترس بر او غلبه کرده،

 چگونه به ذکر حسبنا الله و نعم الوکیل  پناه نمی برد.

 

2. در تعجبم از کسی که اندوهگین است،

 چگونه به ذکر لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین  پناه نمی برد.

 

3. در تعجبم از کسی که مورد مکر و حیله واقع شده،

 چگونه به ذکر افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد  پناه نمی برد.

 

4. در تعجبم از کسی که طالب دنیا و زیبایی های دنیا است،

 چگونه به ذکر ماشاء الله لا قوة الا بالله  پناه نمی برد.

 

 

شهادت امام جعفر صادق (علیه السلام) را به همه شیعیان جهان بالاخص حضرت صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه) تسلیت عرض می کنم.

 

 

نوشته شده در شنبه 4 آبان1387ساعت 0:14 توسط زینب| |

 

سلاااااااااااااااااام به همگی!

خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟

ما نیستیم خوش می گذره؟

دلتون برام تنگ نشده بود؟؟؟

بالاخره بعد یه هفته موفق شدم بیام نت!

تو این یه هفته اصلا وقت نداشتم بیام تو اینترنت!

دیشبم که اومدم restart کامپیوتر مانع آپ کردنم شد!

تا بالاخره امشب موفق شدم!

راستش من که دلم تنگ شده بود!

امیدوارم این فاصله یه هفته ای ادامه پیدا نکنه!

 

چون چند وقته متن انگلیسی نذاشتم ، یه جمله انگلیسی هم می ذارم!

شاد و سرزنده باشید!

 

You may disappointed if you fail,

but you are doomed if you don't try.

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 23:14 توسط زینب| |


Design By : Night Skin