دفترخاطرات عمومی
سلام!
دو اتاق در مجاورت هم قرار دارند. هر کدام یک در دارند ولی هیچ کدام پنجره ندارند. درهایشان که بسته باشد درون اتاقها کاملا تاریک است. در یک اتاق سه چراغ برق به توانهای ۱۰۰، ۱۱۰ و ۱۲۰ وات و در اتاق دیگر سه کلید برق مثل هم وجود دارد. ما نمی دانیم کدام کلید کدام چراغ را روشن می کند. شما معلوم کنید که هر کلید مربوط به کدام چراغ است. برای این کار و در شروع، شما باید در اتاق کلیدها باشید و کار را از آنجا شروع کنید. شما می توانید هر چند مرتبه که بخواهید کلیدها را روشن و خاموش کنید. اما شما تنها هستید و نمی توانید از کسی کمک بگیرید و هیچ گونه وسیله ای هم خواه برقی خواه غیر برقی به همراه ندارید و مهم تر از همه اینکه شما حق ندارید بیش از یک بار وارد اتاق چراغ ها شوید و وقتی که وارد شدید و بیرون آمدید، دیگر نمی توانید مجددا وارد آن اتاق بشوید. این معما را بیل گیتس در سال 2002 طراحی کرد تا از بین 100 مهندس یکی را برای شرکتش انتخاب کند. ببینید اگه شما جزو اون مهندسا بودید، استخدام می شدید؟ جواب صحیح در ادامه مطلب داده شده! · چقدر زندگی آدم یه دفعه تغییر می کنه! · چه اتفاقاتی برای آدم می افته که فکرش را هم نمی کنه! · دارم فکر می کنم اگه نمی تونستیم گریه کنیم تا حالا من دیونه شده بودم! · ان قدر تازگی از مخم کار کشیدم بیچاره داره می ترکه! · اگه به من اجازه می دادن یکی از وسایل مدرن را حذف کنم، مطمئنا اون یکی تلویزیون بود! · چقدر دلم برای خدا تنگ شده! · خدا جون یک لحظه هم من را به حال خودم وامگذار! · چقدر دوست خوب نعمتیه! · خدایا! لذت عبادتت را به ما بچشان! · دعا کنید خدا یه عقل درست و حسابی بهم بده! (شدیدا بهش نیازمندم) · کاش می شد از پیامبرمون حداقل یه اخلاق خوب را به ارث می بردیم! شاد و سرزنده باشید! - سلام! - ----- - ببخشید من خرد ندارم! - ---------------------- - هرجا تونستید پیاده می شم! - -------------------------- - خیلی ممنون! - ------------ - سلام! - سلام! - ببخشید من خرد ندارم! - بده اشکال نداره! ولی اول صبحی دارین پول خردای منو تموم می کنیدا! - هر جا تونستید پیاده می شم! - چشم! بفرمایید! - خیلی ممنون! - موفق باشی! فکر نکنم یه لبخند کار زیاد سختی باشه! انرژی زیادی هم نمی گیره ولی فوق العاده انرژی می ده! بیایم سعی کنیم کمی خوش اخلاق تر باشیم! کار زیاد سختی نیست، اگه واقعا بخوایم! حداقل به نتیجش که می ارزه! با هر لبخندمون کلی انرژی به عالم حواله می کنیم! مطمئن باشید حوالتون به خودتونم برمی گرده! سید رضی در کتابی به عنوان وصیت به فرزندش محمد می نویسد: " من قول و عمل بسیاری از مردم را از جهات مختلف با عقیده ایشان مخالف یافتم. یکی از جهات این است که دیده ام اگر یک از معتقدان به امامت امام عصر (علیه السلام)، بنده ای یا اسبی یا درهم و دیناری را گم کند، ظاهر و باطن او در طلب و جستجوی آن گمشده مشغول و گرفتار می شود و برای یافتن آن،همه تلاش خوئ را به کار می بندد. اما ندیده ام که به خاطر تاخیر ظهور این بزرگ مرتبه، برای اصلاح اسلام و ایمان و قطع ریشه کافران و دشمنان، به اندازه ای که فکرش به آن امور ناچیز مشغول بود، گرفتار شود. چنین کسی چگونه خود را عارف به حق خدا و حق رسولش می داند و چه طور در اعتقاد به امامت امام زمان (علیه السلام) ادعای ولایت مبالغه آمیز دارد؟! " هر فکر ، آرزو ، نیایش ، میل ، کلام و عمل کوچک من تقدیر مرا میسازد . پس باید با دقت قدم بردارم ....... چند روز پیش داشتم با یکی از دوستام در مورد کتابای مختلف حرف می زدیم. ماجرا از سر "بی وتن" امیرخانی شروع شد. بعد به کتابای دیگش رسید. در ادامه به کتابای شجاعی رسیدیم. بحث را هم با کتابای پائولوکوئیلو تمام کردیم. جالب اینجا بود که تو هیچ کدوم توافق نظر نداشتیم! من از "من او" خیلی خوشم اومده بود ولی اون اصلا! من "داستان سیستان" امیرخانی را ول کرده بودم ولی دوستم ازش خوشش اومده بود. "سانتاماریا" را خیلی دوست داشت ولی به نظر من ارزش خوندن هم نداشت. تنها وجه اشتراکمون "غیر قابل چاپ" بود! برام این قدر تفاوت سلیقه جالب بود! راستش نمی دونم چرا اینا را نوشتم!!! شاید برای این که دلم می خواست یه چیزی بنویسم ولی نمی دونستم چی! یا شایدم می خواستم نظر شما را بدونم، البته اگه خونده باشینشون! گاهی اوقات یه پارازیت هم لازمه! اینم چند تا از کتابایی که من دوسشون داشتم و از خوندنشون لذت بردم: من او هری پاتر بادبادک باز راز شـاد زیستن آفتاب در حجاب ماه رمضانم تمام شد! دوباره از فردا برمی گردیم به زندگی عادیمون! ولی این ماه چه قدر تونست روی ما تاثیر گذاشت؟ چه قدر تونستیم روی خودمون کار کنیم و خودمون را بالا بکشیم؟ چند تا از گناهامون را تعطیل کردیم؟ چند تا اخلاق خوب به خصوصیاتمون اضافه کردیم؟ چه قدر تونستیم معصومیتی را که در شب های قدر بهمون داده شده، نگه داریم؟ بیاین سعی کنیم تا سال دیگه یکی از گناهامون را کنار بذاریم! این جوری سال دیگه راحت تر می تونیم سرمون را جلوی خدا بالا بگیریم و بهش بگیم: ما یه سال زحمت کشیدیم و خودمون را برای مهمونیت آماده کردیم؛ پس تو هم این دفعه نذار دست خالی از سر سفرت بلند شیم! مطمئن باشید اگه این کار را بکنیم، به امید خدا ماه رمضان دیگه ای را تجربه خواهیم کرد! اگه هر سال، فقط یکی از گناهامون را کم کنیم، بعد چند سال می تونیم به خودمون بگیم آدم! عیدتون مبارک! Never blame a day in your life. Good days give you happiness. Bad days give you experience. Both are essential in life! All are God's blessings! پیرمرد امریکایی تازه مسلمان شده بود. با نوه کوچکش در یک مزرعه در کوههای شرقی کنتاکی زندگی می کرد. هرروز صبح بعد از صبحانه، پدربزرگ پشت میز آشپزخانه می نشست و قرآن می خواند. پسرک با لبخند به قرآن روی میز نگاه می کرد. پدربزرگ به او گفت: ظرف درون ما آدم ها به اندازه سرعت و توانایی خودمان می تواند از بیکران قرآن و مفاهیمش برداشت کند و اگر این ظرف درونی ما مانند سبدی باشد؛ باز هم قرآن لطفی دارد که وجودمان را زلال و تمیز می کند و این معجزه قرآن است. زندگی را زیاد جدی نگیرید که در این صورت ازآن جان سالم به در نمی برید. موربات تو گشت و گذارام به یه سایت جالب رسیدم. سایت خبرهای علمی برای کودکان! مطالب علمی را به زبان ساده بیان کرده. دوست داشتید یه سر بزنید!
ادامه مطلب
![]()
![]()
شاد و سرزنده باشید! ![]()

نوه اش هر بار مانند او می نشست و سعی می کرد فقط بتواند از او تقلید کند. یک روز پرسید: پدربزرگ من هر دفعه سعی می کنم مانند شما قرآن بخوانم، اما آن را نمی فهمم و چیزی را که نفهمم زود فراموش می کنم و کتاب را می بندم! خواندن قرآن چه فایده ای دارد؟
پدر بزرگ به آرامی زغالهای داخل سبدی را توی بخاری ریخت و پاسخ داد: این سبد زغال را بگیر و برو از رودخانه برای من یک سبد آب بیاور. پسر بچه گفت: اما قبل از اینکه من به خانه برگردم تمام آب از سوراخهای سبد بیرون می ریزد!؟
پدر بزرگ خندید و گفت: آن وقت تو مجبور خواهی بود دفعه بعد کمی سریعتر حرکت کنی! و او را با سبد به رودخانه فرستاد تا سعی خود را بکند.
پسر سبد را آب کرد و سریع دوید، اما سبد خالی شده بود، قبل از اینکه او به خانه برگردد. در حالی که نفس نفس می زد به پدربزرگش گفت که حمل کردن آب در یک سبد غیر ممکن بود. برای همین رفت که یک سطل بردارد.
پدربزرگ گفت: من یک سطل آب نمی خواهم، من یک سبد آب می خواهم، تو فقط به اندازه کافی سعی خود را نکردی؛ و او از در خارج شد تا تلاش دوباره پسر را تماشا کند. این بار پسر می دانست که این کار غیر ممکن است، اما خواست به پدر بزرگش نشان دهد که اگر هم او بتواند سریعتر بدود باز قبل از اینکه به خانه باز گردد آبی در سبد وجود نخواهد داشت.
پسر دوباره سبد را در رود خانه فرو برد و سخت دوید، اما وقتی که به پدربزرگش رسید سبد دوباره خالی بود. نفس نفس زنان گفت : پدربزرگ ببین! بی فایده است. پیرمرد گفت: باز هم فکر می کنی که بی فایده است؟ به سبد نگاه کن.
پسر به سبد نگاه کرد و برای اولین بار فهمید که سبد فرق کرده است. سبد کهنه و کثیف زغالی، حالا به یک سبد تمیز تبدیل شده بود و قطرات آب آن را براق کرده بود...
پسرم، چه اتفاقی می افتد وقتی که تو قرآن می خوانی. تو ممکن است چیزی را نفهمی یا به خاطر نسپاری، اما وقتی که آن را می خوانی تو تغییر خواهی کرد؛ باطن و ظاهرت، و این کار خداوند است در زندگی ما...
| Design By : Night Skin |


