تبليغاتX
دفترخاطرات عمومی




















دفترخاطرات عمومی

سلام!

 

هوس کردم برم به استادیوم!

برای تماشای یه فوتبال توپ اونم از نوع خارجیش!

آن قدر داد و فریاد کنم و دست بزنم و سوت بکشم که تا چند وقت تامین باشم!

آخ که چقدر حال می ده مخصوصا اگر تیم مورد علاقمم ببره!

به نظرتون یه بلیط برای بازی چلسی-منچستر چه قدر آب می خوره؟

 

 

نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 1:23 توسط زینب| |

 

دلت را خانه ما کن، مصفا کردنش با من

                             به ما درد دل افشا کن، مداوا کردنش با من

اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را

                            بیا یک لحظه با ما باش، پیدا کردنش با من

بیافشان قطره اشکی که من هستم خریدارش

                            بیاور قطره ای اخلاص، دریا کردنش با من

به من گو حاجت خود را، اجابت می کنم آنی

                           طلب کن آنچه می خواهی، مهیا کردنش با من

اگر عمری گنه کردی، مشو نومید از رحمت

                           تو نام توبه را بنویس، امضا کردنش با من

 

تو این شبا خیلی خیلی التماس دعا!

می گن تو شبای قدر زندگی یک سالمون مهر می شه!

 دعا کنید توش ظهور آقام گنجونده بشه!

 

نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 18:33 توسط زینب| |

 

یه داستان قشنگ دیگه!

این دفعه معنی کلماتی را که به نظرم سخت اومد، آخر متن گذاشتم.

منظور کلماتیه که با رنگ آبی مشخص شده!

خوشحال می شم نظراتونو بدونم!

 

A certain man planted a rose and watered it faithfully and before it blossomed, he examined it.

He saw the bud that would soon blossom, but noticed thorns upon the stem and he thought, "How can any beautiful flower come from a plant burdened with so many sharp thorns? Saddened by this thought, he neglected to water the rose, and just before it was ready to bloom... it died.

So it is with many people. Within every soul, there is a rose. The God-like qualities planted in us at birth, grow amid the thorns of our faults. Many of us look at ourselves and see only the thorns, the defects.

We despair, thinking that nothing good can possibly come from us. We neglect to water the good within us, and eventually it dies. We never realize our potential.

Some people do not see the rose within themselves; someone else must show it to them. One of the greatest gifts a person can possess is to be able to reach past the thorns of another, and find the rose within them.

This is one of the characteristic of love... to look at a person, know their true faults and accepting that person into your life... all the while recognizing the nobility in their soul. Help others to realize they can overcome their faults. If we show them the "rose" within themselves, they will conquer their thorns. Only then will they blossom many times over.

 

blossom = گل دادن

thorn = خار

neglect = غفلت کردن

bloom = شکوفه کردن

amid = در ميان

defect = خطا ،عيب ،نقص

nobility = نجابت

 

نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 21:50 توسط زینب| |

 

راستش دانشگام شروع شده و شاید نتونم مثل قبل مرتب بیام.

پس اگه دیر بهتون سر زدم، پیشاپیش معذرت می خوام.

بعدشم از همه کسانی که لطف کردند و تولدم را تبریک گفتند تشکر می کنم!

و امیدوارم خدا بهترین ها را برایتان قرار دهد!

برای من هم خیلی خیلی دعا کنید!

شاد و سرزنده باشید!

 

 

نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 21:46 توسط زینب| |

 

تولدم مبارک!

امروز درست بیست ساله که خدا مرا به این دنیا داده!

خوب حالا نمازای شکرتون را بذارید برای بعد!

 

19 سالگیمم با همه خوبی ها و بدی هاش گذشت.

امیدوارم 20 سالگیم خیلی خیلی بهتر از سالای قبل باشه!

و بتونم به آرزوها و اهدافی که برای خودم در نظر گرفتم، برسم!

 

باشه بابا کیک یادم نرفته:

حالا نوبتیم باشه نوبت کادوهای شماست!

                                                       منتظرما!

 

Happy birthday to me!

 

نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 10:47 توسط زینب| |

 

این داستان را یکی از دوستان فرستاده تا در وبلاگ بذارم.

لطفا حتی اگه بارها هم خوندیدنش، یه بار دیگه بخوانید.

ولی این بار با این قصد که بهش عمل کنید.

حتی اگه شده فقط یک بار!

 

يه گروه كوهنوردی برای فتح قله ای عازم كوه شدند. نزديكی های غروب به علت تاريكی تصميم به استراحت گرفتند.

يكی از آنها برای اين كه به تنهايی اين افتخار را به دست بياورد، شب هنگام از كوه بالا رفت.

درست نزديك به قله طنابش پاره شد و به پایین پرت شد.

يک دفعه گفت: خدايا كمكم كن!

درست در همان لحظه طناب او به جايی گير كرد و از پرت شدن نجات پيدا كرد.

صدايی از آسمان گفت: آيا به من ايمان داشتی كه از من كمك خواستی؟

گفت: بله.

گفت: ايمان داری كه من صلاح بنده خود را می خواهم.

گفت: بله.

خدا گفت: اگر ايمان داری، طنابت را پاره كن!

مرد كمی فكر كرد و دو دستی طناب را چسپيد.

فردای آن روز اخبار اعلام كرد: امروز صبح مردی را پيدا كردند كه خود را محكم به طنابی نگه داشته و از شدت سرما يخ زده و مرده. اين در صورتی بوده كه فقط يک متر از زمين فاصله داشته است.

 

نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 12:14 توسط زینب| |

 

امیرالمومنین (علیه السلام) می فرمایند :

 

هر کس می خواهد بداند که منزلت او نزد خداوند چگونه است،

بنگرد که در هنگام روبرو شدن با گناهان منزلت خداوند نزد او چگونه است.

منزلت وی در پیشگاه خداوند نیز چنان است.

 

 

نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 14:30 توسط زینب| |

 

ارزش هر لحظه را با فکر کردن به لحظه بعد از دست مده.

هرگز تسلیم نشو! هر روز معجزه تازه ای اتفاق می افتد.

خواستار تعالی باش و بهایش را با تلاش خود بپرداز.

به اهداف بزرگ فکر کن اما از شادی های کوچک لذت ببر.

خود را با معیارهای خودت بسنج نه با معیارهای دیگران.

 

اینم به خاطر فاطیما خانم گل!

 

 

نوشته شده در یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 3:55 توسط زینب| |

 

یه سر یه لینک زیر بزنید:

خیزش عروسک ها

 

نوشته شده در جمعه 15 شهریور1387ساعت 3:42 توسط زینب| |

 

تا حالا به این فکر کردید که یه حرف شما چه قدر می تونه تاثیر داشته باشه؟

تا حالا به این فکر کردید که شاید یه کلام شما یکی را نابود کنه یا از مرز هلاکت نجات بده؟

تا حالا فکر کردید؟

اگه هر وقت که می خوایم یه چیزی بگیم به این موضوع فکر کنیم،

شاید از گفتن خیلی از حرفامون پشیمون بشیم

یا لحن خیلی از حرفامونو عوض کنیم

و یا ... !

این جوری شاید دیگه هیچ کس از ما خاطره تلخی به ذهنش نمونه،

دوستیا محکم تر شه،

و آدما بهم نزدیک تر شن!

شاید اون وقت این دنیایی که می بینیمو دیگه نبینیم!

شاید...

 

نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 1:20 توسط زینب| |

 

Spread love everywhere you go:

First of all in your own house.

Give love to your children,

to your wife or husband,

to a next-door neighbor.

Let no one ever come to you

without leaving better and happier.

Be the living expression of God's kindness:

kindness in your face,

kindness in your eyes,

kindness in your smile,

kindness in your greeting.

 

 

هر جا که می روی عشق و محبت را گسترده کن:

اول از همه در خانه خود.

به فرزندانت ،

به همسرت،

به همسایه دیوار به دیوارت

محبت کن و عشق بورز!

اجازه نده هنگامی که کسی نزد تو می آید،

بدون این که بهتر و شادتر شود، تو را ترک می کند.

تجلی زنده مهربانی خدا باش:

مهربانی صورتت،

چشم هایت،

لبخندت،

و تبریکات گرمت

جلوه ای از مهربانی خدا باشد.

 

نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 2:18 توسط زینب| |

 

پسر کوچکی برای مادر بزرگش توضیح می دهد که چگونه همه چیز ایراد دارد: مدرسه، خانواده، دوستان و…

 

مادر بزرگ که مشغول پختن کیک است، از پسر کوچولو می پرسد که کیک دوست دارد؟ و پاسخ پسر کوچولو البته مثبت است.


روغن چطور؟
نه!
تخم مرغ چطور؟
نه مادر بزرگ!
آرد چی؟ از آرد خوشت می آید؟ جوش شیرین چطور؟
نه مادر بزرگ! حالم از همه شون بهم می خورد!


بله، همه این چیز ها به تنهایی بد به نظر می رسند، اما وقتی به درستی با هم مخلوط شوند، یک کیک خوشمزه درست می شود.

 

خداوند هم به همین ترتیب عمل می کند:

خیلی از اوقات تعجب می کنیم که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم، اما او می داند که وقتی همه این سختی ها را به درستی در کنار هم قرار دهد، نتیجه همیشه خوب است.

ما تنها باید به او اعتماد کنیم، در نهایت همه این پیش آمدها با هم به یک نتیجه فوق العاده می رسند.

 

نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 1:59 توسط زینب| |

 

 

فردا یا پس فردا ماه رمضان شروع می شه!

ماهی که خدا همه امکانات را برای اوج گرفتن ما آماده کرده!

ماهی که حتی برای خوابیدن و نفس کشیدنمون ثواب قرار داده!

ماهی که خواندن یه آیه از کتابش ثواب خواندن کل قرآن را داره!

ماهی که یه نماز واجبش معدل هفتاد نماز واجب در ماه های دیگه است!

ماهی که درهای جهنم بسته و درهای بهشت گشوده می شه!

ماهی که ما را مهمان خودش کرده!

ماهی سرشار از زیبایی!

ماهی که همه مهربان تر می شن!

ماهی که دلا را بهم نزدیک تر می کنه!

ماهی که ماه خودشه!

آره

ماه محبوب من داره میاد!

یه ماه مهمانی

سی روز لذت

لحظه به لحظه خوشی!

پس آرزو می کنم

از این مهمانی بیشترین بهره را ببریم!

لذت این ماه را به ما بچشیم!

و از این ماه بهره ای ببریم که تا سال آینده ما را یاری دهد!

به امید دیدار ای صاحبخانه عزیز!

 

نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 22:10 توسط زینب| |

 

دلم گرفته!

می دونم چرا ولی نمی دونم چرا هیچ کاری نمی کنم!

می دونی مشکل این جاست که جایی که باید دست به کار شم می شینم

اول راه را خوب می رم ولی آخر کار گند می زنم

می دونم اولویت ها چیه ولی بهشون اهمیت نمی دم

دلم می خواد به خودم بیام!

این چند روزه دارم اهدافمو می نویسم

فکر نمی کردم توش بمونم ولی موندم!

خیلی ناراحتم کرد!

می دونی یه جورایی بهم بر خورد!

احساس می کنم همین جوری دارم وقتمو تلف می کنم!

خیلی چیزا برام بی اهمیت شده

و همین انگیزه را ازم گرفته!

راستش نمی دونم راهی که می رم درسته یا نه!

کمکم کن راهمو پیدا کنم!

خواهش می کنم!

 

نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 2:3 توسط زینب| |

 

ترجمه این متن را احتمالا خوندید!

دیروز پریروز که تو گوگل می گشتم متن انگلیسیش را پیدا کردم!

گفتم بذارم شمام بخونید!

البته ترجمه فارسیشو ندارم!

اگه خواستید بگید پیدا می کنم می ذارم!

امیدوارم خوشتون بیاد!

 

A young and successful executive was traveling down a neighborhood street, going a bit too fast in his new Jaguar. He was watching for kids darting out from between parked cars and slowed down when he thought he saw something. As his car passed, no children appeared. Instead, a brick smashed into the Jag's side door! He slammed on the brakes and drove the Jag back to the spot where the brick had been thrown. The angry driver then jumped out of the car, grabbed the nearest kid and pushed him up against a parked car, shouting, "What was that all about and who are you?
Just what the heck are you doing?
That's a new car and that brick you threw is going to cost a lot of money.
Why did you do it?"
The young boy was apologetic. "Please mister ... please, I'm sorry... I didn't know what else to do," he pleaded.
"I threw the brick because no one else would stop..."
With tears dripping down his face and off his chin, the youth pointed to a spot just around a parked car.
"It's my brother," he said.
"He rolled off the curb and fell out of his wheelchair and I can't lift him up."

Now sobbing, the boy asked the stunned executive, "Would you please help me get him back into his wheelchair? He's hurt and he's too heavy for me."
Moved beyond words, the driver tried to swallow the rapidly swelling lump in his throat. He hurriedly lifted the handicapped boy back into the wheelchair, then took out his fancy handkerchief and dabbed at the fresh scrapes and cuts. A quick look told him everything was going to be okay.

"Thank you and may God bless you," the grateful child told the stranger.
Too shook up for words, the man simply watched the little boy push his wheelchair-bound brother down the sidewalk toward their home. It was a long, slow walk back to the Jaguar. The damage was very noticeable, but the driver never bothered to repair the dented side door. He kept the dent there to remind him of this message:

Don't go through life so fast that someone has to throw a brick at you to get your attention!

 

God whispers in our souls and speaks to our hearts. Sometimes when we don't have time to listen, He has to throw a brick at us.

It's our choice: Listen to the whisper ... or wait for the brick!

 

 

نوشته شده در شنبه 9 شهریور1387ساعت 2:32 توسط زینب| |

 

" اگر قرار بود برای تجربه ای دعا کنم

که در همه ی موقعیت های زندگی حمایتم کند

و اساس خوشحالی و شادمانی من در زندگی باشد

و سپری در مقابل سختی ها و بیماری ها باشد،

حتی اگر شرایط مساعد نباشد و زندگی بر من پشت کند،

آن تجربه ی خواندن کتاب بود. "

ویلیام هرشل

 

خداییش حرف دل من را زد!

 

نوشته شده در جمعه 8 شهریور1387ساعت 2:56 توسط زینب| |

 

سر ست چهارم والیبال ایران و هند در حالی که اگه ایران این ست را می برد،

می تونست به بازی های جهانی راه پیدا کنه؛

بازی قطع می شه و اخبار ورزشی شروع می شه

و بعد از اتمام اخبار هم بازی فوتبال ایران و ازبکستان را پخش می کنن!

بی توجه به این که کلی آدم دارن بازی والیبال را تماشا می کنن

و از اون بازی دوستانه فوتبال هم با اهمیت تره هم جذاب تر!

واقعا به این شاهکار صدا و سیما چه می شه گفت؟

 

نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 22:8 توسط زینب| |

 

سلام!

من اومدم!

الان نمی تونم به همه سر بزنم!

ان شاء الله تا فردا میام و نظر می دم!

آخه تو این چند روزه فعالیت همه بالا رفته و آپ کردن!

از نظراتونم ممنون!

واقعا باعث دگرگونی من شد!

خوشحالم که دوباره می تونم آپ کنم!

 

توجه:

من به خیلیا سر زدم و نظر دادم

ولی انگار بلاگفا مشکل داره!

چون هی می گه امکان درج نظر جدید وجود نداره!
( الان ۴۵/۹ شبه)

 

شاد و سرزنده باشید!

 

نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 9:22 توسط زینب| |

 

اگه خدا بخواد امروز عازم مشهدیم.

إن شاءالله از جانب همتون زیارت می کنم.

ولی قبولیش دیگه با خود صاحب خانه است!

ما بالاخره بعد مدت ها می ریم پابوس آقا،

شمام یه چند روزی از دست ما راحتید!

 

فقط لطفا تو این چند روز نظرات و پیشنهاداتتون را در مورد وبلاگ بگید.

بگید ایرادت و نقاط قوتش چیه.

چه جوری باشه بهتره

و چه جوری نباشه بیشتر حال می کنید.

سعی می کنم تا اون جایی که بتونم بهشون عمل کنم.

 

خواهشا حتی اگه بار اولتونه یه نگاهی بندازید و نظرتونو بدید!

 

نظر یادتون نره، لطفاً!

شاد و پیروز باشید!

فعلا خداحافظ!

 

نوشته شده در شنبه 2 شهریور1387ساعت 0:23 توسط زینب| |


Design By : Night Skin