تبليغاتX
دفترخاطرات عمومی




















دفترخاطرات عمومی

سلام!

 

 

Whether you think you can or think you can't,

You're right.

 

Henry Ford

(Chicken Soup For The Soul)

 

نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 17:35 توسط زینب| |

 

چند وقت پیش تو کتاب "سوپ جوجه برای روح" یه داستانی خوندم که برام جالب بود!

 

ماجرای یه پسر بچه بود که می ره مدرسه:

یه روز صبح معلم می گه: " امروز می خوایم یه نقاشی بکشیم. "

با خودش می گه: " آخ جون! من چیزای زیادی بلدم بکشم. "

و ماژیکاشو در میاره.

ولی معلم می گه: " صبر کنید! الان وقت شروع نیست. "

و وقتی همه آماده می شن می گه: " امروز می خوایم یه گل بکشیم. "

پسر می گه: " عالیه! "

و شروع می کنه:

با رنگ های آبی، صورتی و نارنجی یه گل می کشه.

ولی معلم می گه: " صبر کنید! الان بهتون نشون می دم چه جوری! "

و یه گل قرمز می کشه با یه ساقه سبز.

پسر بچه یه نگاه به نقاشی خودش می کنه و یه نگاه به نقاشی معلم.

به نظرش گل خودش قشنگ تره ولی...

 

یه روز دیگه معلم می گه: " امروز می خوایم بریم و با خاک رس یه چیز درست کنیم! "

" وای خدای من! من کلی چیز بلدم درست کنم. "

و دست به کار می شه.

ولی باز هم معلم می گه: " صبر کنید! الان وقت شروع نیست. "

و وقتی همه آماده می شن می گه: " امروز می خوایم یه بشقاب درست کنیم. "

پسر می گه: " عالیه! "

شروع می کنه

و چند تا بشقاب با شکل ها و اندازه های مختلف می سازه.

ولی معلم می گه: " صبر کنید! الان بهتون نشون می دم چه جوری! "

و یه بشقاب گود درست می کنه.

پسر بچه این بار هم بشقاب های خودشو بیشتر دوست داره اما...

 

و این پسر

خیلی زود یاد می گیره 

صبر کنه،

نگاه کنه،

و چیزاها را درست مثل معلمشون درست کنه!

 

 و به همون زودی یادش می ره

که چیزها را همون جور که خودش دوست داره درست کنه!

 

این ماجرا فقط برای یه پسر بچه اتفاق نیفتاده!

هر روز داره خالقیت کلی آدم به باد فنا می ره

و ما هم چنان به فکر درست انجام شدن کارهاییم!

و به این فکر نمی کنیم که اگه بچه های امروز امروز اشتباه نکنند، فردا این کار را خواهند کرد!

و به این مو ضوع توجه نداریم که اگر نگذاریم غنچه های امروز همان جور که باید بشکفند، فردا باغ و بوستانی نخواهیم داشت که به زندگیمان معنا ببخشند!

و نمی دانیم که سختی امروز به آسایش فردایمان می ارزد

چرا که اگر امروز سختی نکشیم، فردا کوله باری از مشکلات را در پیش رو خواهیم داشت!

شاید بهتر باشه به جای این که کلاس ها خلاقیت برای بزرگسالانمان بگذاریم، به خلاقیت کودکانمان ارج بنهیم!

 

نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 19:22 توسط زینب| |

 

Love God,

Love people,

Nothing else matters!

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 1:8 توسط زینب| |

 

امروز رفته بودم جشن.

کلی آشنا پاشنا دیدم!

از همه مهم تر یکی از معلمام که بعد 5 سال دیدمش!

وای که چقدر دوست داشتم ببینمش!

 

امیدوارم یه روز یکی از دیدن من این قدر خوشحال بشه!

به امید اون روز!

 

نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 23:6 توسط زینب| |

 

از خواب برخواهید خواست. نه چون همیشه با زنگ ساعت. گویی کسی ما را با نوازش بیدار کرده است. چشم می گشاییم و نرم از جا بر می خیزیم. حس می کنیم که همه خستگی ها را از تن بیرون رانده ایم و روزی روشن تر از هر روز را آغاز خواهیم کرد.

تاریکی آسمان رنگ می بازد. به نماز سحر گاهی می ایستیم که مثل همیشه نیست. کسالت و خمیازه از نمازمان گریخته است و کلمات وقتی از دهانمان بیرون می آید اتاق معطر می شود.

صدای آواز می آید. هزاران حنجره طلایی ترانه می خوانند. پنجره را باز می کنیم، روی همه سیم های برق پر از بلبل ها و قناری است. نشسته اند و با هم سرود آزادی می خوانند.

آسمان آبی تر از دریاست. هیچ دود و غباری نیست. هوای شهر مثل لطافت باد بهاری جنگل است.

صبح از راه رسیده  وقت اخبار است. گوینده ای با هیجان می گوید تا چند لحظه دیگر خبرهای مهمی خواهیم داد...

دلمان گواهی می دهد که شادمانی در راه است. لبخند می زنیم و به خبر گوش می دهیم. اوضاع جهان دگرگون شده است. امروز خورشید از غرب تابیده است. امروز همه پرندگان از قفس های خویش پرواز کرده اند. امروز همه درخت ها به بار نشسته اند. از جنگل خبر می رسد دیگر هیچ درنده ای سر در پی هیچ آهویی نمی گذارد. از دریا خبر می رسد که هیچ نهنگی در کمین ماهیان دریا نمی ماند...

و از کعبه خبر می رسد که کسی آمده است. کسی که از چشمانش مهر می تابد و تنها واژه لبخند بر لب دارد، با نفس های گرمش مردگان جان می گیرند و با گرمای دستانش بی نوایان به نوا می رسند. دل ها را از عشق پر می سازد و کینه های کهن را از سینه ها می راند.

کسی آمده است که یک قافله عاشق را با خود همراه آورده است. یارانش غبار قرن ها غربت را بر چهره دارند و گرده هایشان از زخم سال های تنهایی مجروح است. کسی آمده است که مثل هیچ کس نیست...

اخبار همچنان ادامه دارد و ما زیباترین لباسمان را به تن می کنیم، می خندیم، می گرییم و شتابان به سوی دروازه شهر می رویم.

 

این متن مال یکی از دوستای خواهرمه!

 

 

ولادت منجی خلقت حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه) را به همه شیعیان و محبین آن حضرت تبریک می گویم.

 

 

نوشته شده در شنبه 26 مرداد1387ساعت 17:37 توسط زینب| |

 

چند وقته انگار مخم تعطیل شده!

دلم می خواد چیز بنویسم ولی قلم یاریم نمی کنه!

دلم می خواد ناراحتی هامو به روی کاغذ بیارم ولی ...!

قبلا مشکلم شروع کار بود!

ولی الان مشکلم ادامه کاره!

شروع می کنم به نوشتن ولی نمی تونم ادامه بدم!

نمی دونم چی کار باید بکنم!

 

نوشته شده در جمعه 25 مرداد1387ساعت 12:53 توسط زینب| |

 

تصمیم نداشتم آپ کنم ولی وقتی تو میلام اینو دیدم خیلی خوشم اومد!

به خاطر همین شد یکی از پستام!

امیدوارم خوشتون بیاد!

 

نمی دونم خواب بودم یا بیدار
همه جا نور بود،خدا رو دیدم
خدا همون نور بود...
خدا دستانم را گرفت
من براش حرف زدم ، درد و دل کردم
اون فقط گوش می کرد و هیچ نمی گفت
من گله می کردم...
اون فقط گوش می کرد و هیچ نمی گفت
گفتم مگه من گله گذار نیستم
مگر من بنده ی نا سپاس تو نیستم
به من نعمت دادی من بیشتر خواستم باز هم دادی
طمع من کم نشد خواستم و خواستم
و تو بی منت هرچی خواستم دادی
اون موقع تو رو احساس نمی کردم
اما حالا هم که در آغوش تو هستم
باز هم طمع دارم باز هم بیشتر می خوام
باز گله می کنم...
خدا گفت تو بنده ی من هستی
فقط از من بخواه من به تو بی منت نعمت می دم.
تو از من دور هستی اما من که به تو نزدیک هستم،
چطور خواسته ات را برآورده نکنم من به تو نزدیک هستم.
گله و شکایتت رو به من بگو
دادگاه انسان ها عدالت نداره
اگر هم خوب باشی باز محکومی.
اما تو برای من بزرگی برای من ارزشی.
من تو رو هرگز محکوم نمی کنم
من به تو همیشه فرصت جبران داده ام.
تو نیازمندی از من بخواه نیازها ت رو،
من بی نیازم هر چی بخوای در اختیارت می گذارم.
آخه تو تنهایی، کسی رو جز من نداری،
من جهان رو برای تو آفریدم ، نعمت هاش رو برای تو آفریدم.
همه ی زیبایی ها برای توست از من نا امید نشو،
بخواه هر آنچه که می خوای.
من همه چیز رو در اختیارت می گذارم چه سپاسگذار باشی چه ناسپاس.
می خوام منو ببینی همون طور که من تو رو می بینم.
چشما ت رو باز کن من کنار تو نشسته ام.
تو همه چیز را از من داری چطور مرا نمی بینی؟
فقط کافیه چشما ت رو باز کنی.
گفتم: تو هر چه بیشتر به من دادی منو کور تر کردی،
طمع منو بیشتر کردی ای کاش فقیری بودم که جز تو هیچ کس رو نداشتم.
تو منو بی نیاز کردی در صورتی که میدونستی  فراموشت میکنم.
خدا گفت: تو هم با تمام دارایی ها ت فقیری کسی را جز من نداری.
من تو رو بی نیاز کردم که منو بیشتر یاد کنی منو بیشتر احساس کنی.
اما نخواستی...
نعمت های من نشانه است، نشانه ای از وجود من ،
تو نخواستی این رو بفهمی تو نخواستی منو ببینی.
من کنارت بودم اما نخواستی منو احساس کنی.
اشک در چشمانم حلقه زد شرم کردم از وجود خودم.
دستا م رو از دستان خدا کشیدم ،سرم را پایین انداختم و گفتم:
خدا من بنده ی شرمسار تو هستم.
من خوب نبودم من فراموشت کردم چرا باز هم کنار من هستی؟
خدا گفت : شرمنده من نباش شرمنده خودت باش.
تو باید منو بشناسی تو باید منو ببینی تو باید منو بفهمی
منیتت را کنار بگذار من در وجود تو هستم.
من تو رو هر طور که باشی بد یا خوب دوست دارم
تو ر و در آغوشم میگیرم دستانت ر و می گیرم حرفهات رو گوش میکنم
حتی ناسپاسی هایت رو.
آخه تو تنهایی، کسی رو جز من نداری.
تو فقط همت کن از ته دلت بخواه منو، من دستا ت رو گرفته ام
من با تو هستم از چی می ترسی؟
من که کنار تو هستم برو خودت رو بشناس به دنبال حقیقت پنهانت برو.
من در وجود تو هستم تو اگر خودت را پیدا کنی منو خواهی دید
اون وقت تو هستی که منو در آغوشت می گیری ، دستهای منو می گیری.
من منتظر تو هستم بازگرد به سوی من،
من توبه تو رو می پذیرم من منتظر بازگشت تو به سوی خودم هستم.
یهو همه جا تاریک شد ، خدا دیگه نبود.
احساس کردم اون برای همیشه رفته.
اما به یاد آوردم که اون گفت :
من در وجود تو هستم.
خدا رازی است در وجود من می روم تا پیدایش کنم.
ای عزیزترینم خدای مهربانم من به سوی تو باز خواهم گشت.
و صدایی آروم در گوشم زمزمه کرد
من منتظرت می مونم.

 

نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 21:39 توسط زینب| |

 

" چرا من؟ "

چقدر نسبت به این جمله حساسیت دارم؟

نمی دونم چراهر کی براش مشکلی پیش میاد، به خدا می گه " چرا من؟ "

نمی فهمم معنی این جمله چیه؟

خوب بالاخره هر کی یه مشکلی داره دیگه؟

تا حالا وقتی دیدی یکی مشکلش از دو حادتره به خدا گفتی " چرا به من اون مشکلو ندادی؟ "

وقتی اوضاع بر وفق مرادته گفتی " چرا من؟ "

وقتی خدا اون چیزی را که می خواستی بهت داد گفتی " چرا من؟ "

نه دیگه نگفتی!

پس چرا تو مشکلات هی می گی " چرا من؟ "

 

نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 22:39 توسط زینب| |

 

واقعا چرا ذکر می گیم؟

فقط از روی عادت یه چیزی لقلقه زبانمونه یا واقعا حواسمون هست چی می گیم؟

وقتی ذکر می گیم به ثوابش فکر می کنیم یا به اثری که باید درمون بذاره؟

وقتی می گیم " أستغفر الله و أسئله التوبة " واقعا از صمیم قلب  داریم استغفار می کنیم یا فقط چون ذکر ماه شعبانه و فلان قدر ثواب داره، یه تسبیح برداشتیم و کنار بقیه کارامون این رو هم زیر لب تکرار می کنیم؟

من نمی خوام منکر تاثیر همینم بشم و بگم نه تا وقتی حضور قلب نداریم نباید ذکر بگیم!

ولی درجا زدنم یه حدی داره!

تا کی می خوایم از آخر اول باشیم؟

تا کی؟

آره می گن " ألا بذکر الله تطمئن القلوب "

و این قدر اثرش زیاده که با تمام بی توجهی ما این جور کار می کنه!

ولی مگه این ذکر گفتنا برا این نیست که ما حواسمونو بیشتر جمع کنیم و بیشتر به یاد خدا باشیم؟

....

؟؟؟

خوب اگه این طوره پس چرا اعمالمون فرقی نکرده؟

پس چرا هنوزم حاضر نیستیم خواسته دلمونو به خاطر خدا کنار بذاریم؟

مگه یاد خدا نباید ما را از گناه باز داره؟

مگه نباید یاد خدا ما را به عمل صالح ترغیب کنه؟

پس کجاست اون اعمال صالحی که باید ازمون سر بزنه؟

کجاست .... ؟؟؟

مطمئنا اشکال از فرستنده که نیست!

پس اشکال ازماست!

ماییم که باید گیرنده هامونو تنظیم کنیم!

و یکمم بریم تو کانال خدا سرمایه گذاری کنیم!

خدا، ما، ذکر!

واقعا برای چی ذکر می گیم

..............

؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 1:15 توسط زینب| |

 

امروز یه وبلاگ دیدم که مال یه دختر 6 ساله بود!

برام خیلی جالب بود و تعجب برانگیز !

شمام یه نیگا بکنید:

نوک طلایی

 

راستی حواستون به جزءایی که مونده باشه!

 

 

نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت 13:5 توسط زینب| |

 

اگر شما اصلا هيچ مشكلی نداشته باشيد، درمعرض  خطر بدی قرار گرفته ايد.

 در حال مردن هستيد و خود خبر نداريد.

 پيشنهاد می شود به محل خلوتی برويد و زانو بزنيد و دستها را بالا ببريد و دعا كنيد:

« خدايا! چه شده؟ چرا مرا فراموش كرده ای و چرا به من اطمينان نداری؟ ... » 

كن بلا نچارد

 

نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت 1:18 توسط زینب| |

 

می خوام برای سلامتی و ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ختم قرآن راه بندازیم:

از 11 شعبان (ولادت حضرت علی اکبر) تا 15 شعبان (ولادت حضرت صاحب الزمان) یعنی

 چهارشنبه 23 مرداد تا یکشنبه 27 مرداد

البته اگه حال بدید و به بقیه هم خبر بدید، می تونیم چند دور ختم قرآن داشته باشیم.

حالا به امید خدا اولین دور را شروع می کنیم.

شمام لطف کنید جزءهایی را که می خواید تو بخش نظرات بگید.

منم جزءهای باقیمانده را می نویسم ولی یه نگاهی هم به نظرات قبلی بندازید که اگه من آپ نکرده بودم جزء تکراری انتخاب نکنید!

 

 دور اول تمام شد!

 

 

البته امیدوارم نیتمون تا اون موقع فقط به سلامتی حضرت اختصاص پیدا کنه!

 

نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 19:27 توسط زینب| |

 

·        روزه

·        صدقه

·        صلوات بسیار

·        مناجات شعبانیـه

·        روزی 70 مرتبه أستغفر الله و أسئله التوبة

·        هزار بار لا إله إلا الله و لا نعبد إلا ایاه مخلصین له الدین و لو کره المشرکون

·        روزی 70 مرتبه أستغفر الله الذی لا إله إلا الله هو الرحمن الرحیم والحی القیوم و أتوب إلیه

 

نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 0:33 توسط زینب| |

 

 

" إنا خَلقنَا الإنسانَ مِن نُطفةٍ أمشاجٍ نَبتلیهِ فجَعلنهُ سَمیعاً بَصیراً "

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 19:11 توسط زینب| |

 

نمی دونم چرا تو این روزای قشنگ این قدر دلم گرفته؟

بغض گلومو گرفته

اشک تو چشام جمع شده؟

واقعا نمی دونم چمه!

دیشب کلی با خودم کار کردم

که چه شاد باشی چه ناراحت عمرت می گذره!

پس چرا لبخند نزنی؟

با این حرفا حداقل دیشب را با ناراحتی نخوابیدم!

ولی دوباره امروزم حالم گرفته است!

فکرکنم دوباره باید مخ خودمو بزنم!

 

 

نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 23:5 توسط زینب| |

 

بيل گيتس، رئيس مايکروسافت، در يک سخنراني در يکي از دبيرستان‌های آمريکا، خطاب به دانش‌آموزان گفت:

" در دبيرستان خيلی چيزها را به دانش‌آموزان نمی آموزند. "

او هفت اصل مهم را که دانش‌آموزان در دبيرستان فرا نمی گيرند، بيان كرد.

اصول بيل گيتس :

·        در زندگی، همه چيز عادلانه نيست، بهتر است با اين حقيقت کنار بياييد.

 

·        دنيا برای عزت نفس شما اهميتی قايل نيست. در اين دنيا از شما انتظار می ‌رود که قبل از آن‌که نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشيد، کار مثبتی انجام دهيد.

 

·        پس از فارغ‌التحصيل شدن از دبيرستان و استخدام، کسی به شما رقم فوق‌العاده زيادی پرداخت نخواهد کرد. به همين ترتيب قبل از آن‌ که بتوانيد به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسيد، بايد برای مقام و مزايايش زحمت بکشيد.

 

·        اگر فکر می ‌کنيد، آموزگارتان سختگير است، سخت در اشتباه هستيد. پس از استخدام شدن متوجه خواهيد شد که رئيس شما خيلی سختگيرتر از آموزگارتان است، چون امنيت شغلی آموزگارتان را ندارد.

 

·        آشپزی در رستوران‌ها با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدر بزرگ‌های ما برای اين کار اصطلاح ديگری داشتند، از نظر آنها اين کار 1يک فرصت  بود.

 

·        اگر در کارتان موفق نيستيد، والدين خود را ملامت نکنيد، از ناليدن دست بکشيد و از اشتباهات خود درس بگيريد.

 

·        قبل از آنکه شما متولد بشويد، والدين شما هم جوانان پرشوری بودند و به قدری که اکنون به نظر شما می رسد، ملال‌آور نبودند.

 

 

نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 21:56 توسط زینب| |

 

حضرت اباعبدالله امام حسین (علیه السلام) می فرمایند:

" مردم دنیا بنده دنیایند و دین تنها بر زبان آن هاست.

 تا هنگامی که زندگی آنان برقرار باشد، به دنبال دین اند؛

 ولی چون با بلاها آزموده شوند، دین داران بسیارکم خواهند بود. "

 

 

ولادت حضرت اباعبدلله الحسین بر همه شیعیان و دوست داران آن حضرت مبارک باد!

 

نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 11:27 توسط زینب| |

 

If there is light in the soul,

 there will be beauty in the person.

If there is beauty in the person,

there will be harmony in the house.

If there is harmony in the house,

 there will be order in the nation.

If there is order in the nation,

there will be peace in the world.

 

 

اگر در روح نور باشد،

در فرد زیبایی به وجود می آید.

اگر در فرد زیبایی باشد،

در خانه هماهنگی به وجود می آید.

اگر در خانه هماهنگی باشد،

در جامعه نظم به وجود می آید.

اگر در جامعه نظم باشد،

در جهان آرامش به وجود می آید.

 

پ.ن: اگه ترجمش قناصه ببخشید!

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 19:31 توسط زینب| |

 

چرا اینا که می دونن مواد مخدر یا سیگار مضره، ترک نمی کنن؟

شاید این سوال را خیلیا از خودشون پرسیده باشن!

حالا من یه جواب به شما می دم:

به همون دلایلی که من و شما نتونستیم اعتیادمون به

غیبت

اینترنت

تلویزیون

دورویـــی

بی وفایـــی

دل شکستــن

دروغ گویـــی

بیکاری و الافـی

شکستـن عهد و پیمان

و خیلی از عادات بد دیگمونو

ترک کنیم!!!!

 

حالا واقعا ما از مضراتشون بی خبریم؟!

نه! اصلا!

ولی حال و حوصله این که خودمونو تغییر بدیم نداریم!

حوصله نداریم به خودمون بیایم و بگیم بسه دیگه

و یه بار برای همیشه غائله رو ختم کنیم!

چون می دونیم این نه گفتن از اون نه گفتنا نیست!

باید پاش وایسیم و زحمت بکشیم!

ولی خداییش ارزششو نداره؟

 

 

نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 0:56 توسط زینب| |

 

روزی مارتین با چهره ای بسیار غمگین به خانه آمد.
همسرش می پرسد :
" چه شده ؟ چرا این قدر ناراحتی ؟ "
مارتین لوترکینگ با دلگیری خاصی می گوید :
" هیچی ! "
چند لحظه بعد همسرش در حالی که لباسش را عوض کرده بود
و لباس مشکی مخصوص عزا پوشیده بود، آمد.
مارتین با تعجب می پرسد :
" چی شده ؟ چرا لباس عزا بر تن داری؟ "
زنش می گوید :
" نمی دانی ! او مرده! "
مارتین می گوید : " کی؟ "
همسرش جواب می دهد : " خدا. "
مارتین با تعجب می پرسد :
" این چه حرفی است که می زنی؟ "
همسرش می گوید:
" اگر خدا نمرده، پس چرا این قدر غمگینی؟ "

 

نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 7:52 توسط زینب| |

 

رجبم تموم شد!

یه ماه دیگم از عمرمون گذشت اما چه جوری ...

چه قدر تو این ماه چیز گیرمون اومد ...

چه قدر تو این ماه نصیب خودمون کردیم ...

چه قدر توفیقات کسب کردیم ...

بالاخره تونستیم از خواب غفلت بیدار شیم یا ...

یا ...

  ...

  ...

بیایم حداقل تو ماه شعبان یه چیزی گیر بیاریم!

ماه شعبان ماه پیامبره ...

و پیامبرم مهربان ترین مخلوقات!

بیایم از خودش بخوایم دستمونو بگیره،

بلندمون کنه،

ببره تا اون بالاها،

تا اوج آسمونا!

می دونم که اگه ما دستمونو ول نکنیم اون ما رو رها نمی کنه!

پس بیایم به خودمون قول بدیم که حداقل تو این یه ماه بیشتر مراقب باشیم

مراقب باشیم دستمونو از تو دستاش بیرون نیاریم!

بیایم به خودمون قول بدیم کمی هم مثل پیامبرمون رفتار کنیم

و کمی از خلق و خوی محمدی اونو تو زندگیمون پیاده کنیم!

آخه مثلا ما که پیرو اونیم باید یه نشونی از اون داشته باشیم دیگه، نه؟

پس بیایم حداقل سعی خودمونو بکنیم!

یا علی!

 

 

نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387ساعت 17:12 توسط زینب| |

 

 

یعنی الان چند نفر از دست من ناراحتند و من خبرندارم!

 

 

نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387ساعت 12:16 توسط زینب| |

 

گاهی وقتا که به مشکلات بقیه فکر می کنم، می بینم چقدر ناشکرم!

ناشکرم که به خاطر یه ذره ناملایمتی شکوه می کنم!

خدایا به من قدرتی بده که نعمت هایی را که به من می دی را درک کنم!

و به خاطرشون شکرگذار باشم!

خدایا به من قدرتی بده که در ناملایمات زندگی استوار باشم!

خدایا به من این توانایی را بده که چیزهای خیری را که در سر راهم قرار می دهی را پس نزنم!

خدایا مرا کمک کن تا انسان باشم!

انسانی الهی!

از جنس روحی که در درونم دمیده ای!

 

 

نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت 19:17 توسط زینب| |

 

" به خدا سوگند دوست دارم معاویه شما را با نفرات خود مبادله کند، هم چون مبادله دینار به درهم.

ده نفر از شما را بگیرد و یک نفر از آنها را به من بدهد.

به شما حمله می کنند، شما حمله نمی کنید!

با شما می جنگند، شما نمی جنگید!

این گونه معصیت خدا می شود و شما رضایت می دهید!

وقتی در تابستان فرمان حرکت به سوی دشمن می دهم، می گویید هوا گرم است؛ مهلت ده تا سوز گرما برود.

و آن گاه که در زمستان فرمان جنگ می دهم، می گویید هوا سرد است؛ بگذار سرما برود.

همه این بهانه ها برای فرار از گرما و سرما بود؟

وقتی شما از این گرما و سرما فرار می کنید، به خدا سوگند از شمشیر بیشتر گریزانید.

چه قدر دوست داشتم شما را هرگز نمی دیدم و هرگز نمی شناختم.

سوگند به خدا که آشنایی شما جز پشیمانی حاصلی نداشت و سرانجام آن اندوهی غمبار شد... "

 

این ها سخنانی است که امیر المومنین (علیه السلام) از سر درد و شکوه به مردم زمان خود فرموده است.

نکند امام مانیز هر روز بارها چنین سخنانی را خطاب به ما می گویند و ما هنوز در خواب غفلت به سر می بریم؟

 

 

نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت 15:53 توسط زینب| |

 

امروز رفته بودم دندون پزشکی!

واییییییییییییی!!!!!!!!!!!!!!!!

افتضاح بود!!!!!!!!!

رفتم که از دندون درد راحت شم، بدتر شد!

طرف داره منو از درد هلاک می کنه، اون وقت می گه " این دردای جزیی اهمیت نداره "!!!

بابا اگه توام این زیر بودی و همین کارا رو باهات می کردن، بازم همین حرف رو می زدی؟

نمی دونم چی می کرد تو دندونای من و هی می چرخوند که این قدر درد داشت!

خلاصه بعد یه ساعت و نیم درد کشیدن ما رو ول کرد!

شده بودم مثل جنازه!

نمی تونستم راه برم!

مثلا قرار بود از مطب که اومدم بیرون، برم پارک جمشیدیه!

آخه کل فک و فامیل اونجا جمع بودن تا منم بهشون بپیوندم!

ولی دیگه نمی شد!

منم زنگ زدم که منتظر نباشن و یه راست اومدم خونه!

یه چند ساعتی استراحتیدم تا بهتر شدم!

الانم خدا را شکر خیلی بهترم!

الحمد لله!

 

نوشته شده در پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 17:58 توسط زینب| |

 

امروز روز صلوات بود!

در مورد ثواب صلوات تو وبلاگ امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) یه پست کامل و قشنگ در مورد ثواب صلوات داره که اگه بهش یه نگاه بندازید، مطمئنا خوشتون میاد!

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 19:4 توسط زینب| |

 

امام صادق (علیه السلام) فرمودند:

" رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین بودند که وقتی امری شادمانشان می ساخت، می فرمودند: " الحمد لله علی هذه النعمة "

و آن گاه که کاری پیش می آمد که حضرت را اندوهگین می ساخت، می فرمودند: " الحمد لله علی کل حال "

  

امیر المومنین (علیه السلام) می فرمایند:

" گاهی که آتش جنگ بسیار شعله ور می شد، ما به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)پناهنده می شدیم؛ کسی به دشمن نزدیک تر از آن حضرت نبود. "

 

روز مبعث بر همه شیعیان مبارک!

 

نوشته شده در چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 10:8 توسط زینب| |

 

بالاخره جوابای کنکور امسالم اومد!

پارسال که جوابا اومد، حال من خیلی گرفته شد!

اول همه بهم کلی تبریک گفتن ولی بعد شروع شد:

" ما بیشتر از اینا انتظار داشتیم!

 کم درس خوندی!

 بعد عید کم کاری کردی!

 باید بهتر می شدی!

.... "

قطعا امسالم خیلیا حالشون گرفته شد!

ولی این نیز بگذرد!

اگه از رتبتون و بعد هم از رشته و دانشگاتون راضی نبودید( یعنی راضی نیستید)، این آیه را خیلی بخونید و بهش فکر کنید. فکر کنم آرومتون کنه!

" و عسی أن تکرهوا شیئا و هو خیر لکم

و عسی أن تحبوا شیئا و هو شر لکم "

خواهشا نشینید فکرکنید که اگه فلان کارو کرده بودم، الان وضعیت فرق می کرد!

شاید صلاحتون تو این رتبه بوده!

الان به فکر انتخاب رشته باشید!

برید دعا کنید یه رشته و دانشگاه خوب قبول شید که 4 سال به خودتون بد و بیراه نگید که چرا این رشته را انتخاب کردید!

دعا کنید هم دوره ای هاتون خوب باشن!

 

چند تا توصیه هم برای کنکوریای 87:

همش به این فکر نکنید که وای چه مصیبتی!

درس بخونید که یاد بگیرید و سعی کنید از تست زدن لذت ببرید!

سعی کنید با وضو درس بخونید!

زیاد مسواک بزنید و آیة الکرسی بخونید ( آخه حافظه را زیاد می کنه )!

عیکنید برای خدا درس بخونید که اگه خدای نکرده هم قبول نشدید، یه سال عمرتون هدر نرفته باشه!

امیدوارم همتون موفق باشید!

 

 

نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 17:20 توسط زینب| |

 

به: شما

تاريخ : امروز

از: رئيس

موضوع : خودت

عطف به : زندگي

 

من خدا هستم.

امروز من همه مشكلاتت را اداره می كنم.

لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم.

اگر در زندگی وضعيتی برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستی برای رفع كردن آن تلاش نكن.

آن را در صندوق ( چيزی برای خدا تا انجام دهد ) بگذار.

همه چيز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من ، نه تو.

وقتی كه مطلبی را در صندوق من گذاشتی ، همواره با اضطراب دنبال نكن.

در عوض روی تمام چيزهای عالی و شگفت انگيزی كه الان درزندگی ات وجود دارد تمركز کن .

نااميد نشو، توی دنيا مردمی هستند كه رانندگی برای آنها يك امتياز بزرگ است.

شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردی فكر كن كه سالهاست بيکار است و شغلی ندارد.

ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوری : به زنی فكر كن كه با تنگدستی

وحشتناكی روزی دوازده ساعت، هفت روز هفته را كار مي كند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند.

وقتی كه روابط تو رو به تيرگی و بدی ميگذارد و دچار ياس می شوی : به انسانی فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده.

وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوری براي يافتن كمك مايل ها پياده بروی: به معلولی فكر كن كه دوست دارد يك بار فرصت راه رفتن داشته باشد.

ممكنه احساس بيهودگی كنی و فكر كنی كه اصلا برای چی زندگی می كنی و بپرسی هدف من چيه؟

شكر گذار باش . در اينجا كسانی هستند كه عمرشان آن قدر كوتاه بوده كه فرصت كافی برای زندگی كردن نداشتند.

وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستری شده در آينه می شی : به بيمار سرطانی فكر كن كه آرزو دارد كاش مويی داشت تا به آن رسيدگی كند.

ممكنه تصميم بگيری لينك اين مطلب رو براي يك دوست بفرستی :

متشكرم ازشما،

ممكنه در مسير زندگی آنها تاثيری بگذاری كه خودت هرگزنمی دانستی.

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 18:19 توسط زینب| |

 

امسال بیشترین سردرگمی ها را داشتم!

گاهی فکر می کنم نمی دونم از زندگیم چی می خوام!

می دونید حسابی قاطی کردم ولی سعی می کنم به روی خودم نیارم.

دیگه عادت کردم که پریشونی هامو به کسی نشون ندم ولی مگه طاقت آدم چقدره؟

در اوج ناراحتی و استرس از همه بی خیال تر رفتار می کنم!

آخه می گم به بقیه چه ربطی داره که من مشکل دارم!

اگه همه بخوان مشکلاتشو به بقیه نشون بدن که دیگه نمی شه زندگی کرد!

کاش می شد خودمو به آدم دو سال پیش تغییر می دادم!

فکر می کنم قدرت ارادم بدجوری تضعیف شده!

باید یه فکری به حالش بکنم!

برای مثبت اندیشی و اعتماد به نفسم هم باید یه فکر اساسی بکنم!

در این راه از هر گونه راهنمایی و کمکی خوشحال می شم!

موفق باشید!

 

نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 11:24 توسط زینب| |

 

ابو منصور بن برزج روایت می کند که :

به امام جعفر صادق (علیه السلام) گفتم : " ای مولای من! از شما بسیار ذکر سلمان فارسی را می شنوم، سبب آن چیست؟ "

آن حضرت در جواب فرمودند: " مگو سلمان فارسی، بگو سلمان محمدی. و بدان که باعث کثرت ذکر او سه فضیلت عظیم است که به آن آراسته بود:

·        اختیار نمودن هوای امیرالمومنین (علیه السلام) بر هوای خود.

·        دوست داشتن فقرا و اختیار ایشان بر اغنیا و صاحبان ثروت.

·        محبت او به علم و علما.

إن سلمان کان عبدا صالحا نیفا مسلما و ما کان من المشرکین "

 

نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 0:52 توسط زینب| |

 

نظر کسی را که به تو خوش بین است، تحقق بخش.

نگاه نکن که چه کسی سخن می گوید، ببین که چه می گوید.

اگر از انجام کاری هراس داری، خود را درگیرش کن. زیرا اجتناب کردن سخت تر از هراسی است که داری.

امیر المومنین علی (علیه السلام)

 

 

نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت 19:42 توسط زینب| |

 

زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد

و قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند.

آن چه در زندگی به دست می آید با خنده نمی ماند

و آن چه از دست برود با گریه جبران نمی شود

و فردا باز خورشید طلوع خواهد کرد

حتی اگر ما نباشیم.

 

 

نوشته شده در جمعه 4 مرداد1387ساعت 19:39 توسط زینب| |

 

درد ما به جز ظهورت درمان نداره!!!

 

بر آستان مهدی گر سر توان نهادن

                                     گلبانگ سر بلندی بر آسمان توان زد

گر دولت وصالش خواهد دری گشادن

                                    سر ها بدین تخیل بر آستان توان زد

 بر جویبار چشمم گر سایه افکند دوست

                                     بر خاک رهگذارش آب روان توان زد

یا رب به وصل مهدی ما را تو مرحمت کن

                                    باشد که گوی دولت با دوستان توان زد

 

 

نوشته شده در جمعه 4 مرداد1387ساعت 15:3 توسط زینب| |

 

من کلا آدم حساسی نیستم! یعنی می شه گفت تا حدودی بی خیالم!

ولی گاهی بعضی از آدما جوری به جون دل آدم می افتن که هر کاری می کنی بازم می شکنه!

بالاخره اونم دله دیگه! از سنگ که نیست!

اون وقته که سعی می کنی با هزار ترفند، جوری وصله پینش کنی که بشه مثل روز اولش!

اما هر کاری می کنی فایده نداره!

آخرش خودتو می زنی به بـــی خیـالــــی!

ولی انگار طرف بی خیال نمی شه!!!

دوباره می زنه از همون جا دل بیچاره را ناکار می کنه!

آخه آدم چی می تونه بگه؟!

دوباره دست به کار می شی!

ولی همون قدر که مهارتت زیادتر شده، کارتم سخت تر شده!

ولی تو نا امید نمی شی! بازم ادامه می دی!

آخه مگه دنیا همش چند روز هست که بخوای تو همین چند روزم کینه دیگران را با خودت حمل کنی!

سعی می کنی دوز بی خیالیتو زیادتر کنی!

اصلا به این فکر کن که این طرف چقدر حرفش برات اهمیت داره؟؟؟

اگه کلا جزو آدما حسابش نمی کنی که دیگه هیچ!

چه لزومی داره آدم خودش را برای کسی که ترم براش خرد نمی کنه ناراحت کنه!

ولی اگه طرف برات مهمه پس به حرفاش فکر کن!

شاید حرف درستی زده باشه!

ولی اگه حرفش بی منطقه بالاخره آدمه و ممکن الخطا!

به این فکر کن که اونم مسلمونه و محب ائمه (علیهم السلام)!

پس اون قدر ارزش داره که کارشو از صفحه ذهنت پاک کنی!

هر چند خیلی سخت باشه و مدت ها طول بکشه!

ارزششو داره!

یه بار امتحان کن!

موفق باشی!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 20:18 توسط زینب| |

 

گاهی از خودم خسته می شم!

از کارام، رفتارام، بیهودگیام!

معمولا همه از همه عالم گله دارن جز خودشون!

ولی من ...!

....

نمی دونم!

آره خوب! گاهی منم مثل بقیه توپ می بندم به دنیا

ولی

همون موقشم می دونم که مقصر اصلی خودمم!

شاید به خاطر همینه که خیلی داغونم!

چون می دونم مشکل اصلی منم ولی کاری نمی کنم

و اینه که داغونم می کنه!

دلم می خواد یه پاک کن بردارم وهرچی را که تو خودم دوست ندارم پاک کنم

و بعد با یه مداد اونا را اون جور که دلم می خواد بازسازی کنم!

 

می دونم می شه! می دونم!

ولی ...!

خیله خوب! فهمیدم!

هیچ بهانه ای پذیرفته نمی شه!

باید همین الان دست به کار شم!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 12:38 توسط زینب| |

 

نمی دونم چرا بعضیا به خودشون اجازه می دن بدون اجازه موبایلتو ور دارن!

 و بعد وارد عکسا، فیلما و SMSهات بشن!

و بعد هم عکسا و فیلماشو برا خودشون بلوتوث کنن!

گیریم هیچ چیز خصوصی هم تو موبایل نباشه!

تو چرا به خودت باید اجازه چنین کاری را بدی!!!

نمی دونم چرا به این راحتی وارد حریم دیگران می شیم!

تازه این یه مورد ابتدایی و خوبشه!

 

فکر کنم بهتره از این به بعد حریم خودمون را مشخص کنیم!

 و به حریم دیگران تعدی نکنیم!

همان طور که خودمون دوست نداریم دیگران وارد حریم ما بشن!

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 23:5 توسط زینب| |

 
نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 21:12 توسط زینب| |


Design By : Night Skin