تبليغاتX
دفترخاطرات عمومی




















دفترخاطرات عمومی

سلام!

 

این چند روزه این جمله خیلی به دردم خورده، گفتم احتمالا برای شمام مفید باشه:

 

دیگران را ببخش نه به خاطر این که لیاقت بخشش تو را دارند، بلکه به دلیل این که تو سزاوار آرامشی!

نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 20:8 توسط زینب| |

 

بعد از کلی اصرار بالاخره راضیش می کنی که خونتون بمونه.

 فرداش وقتی از کلاس بر می گردی، می بینی چند کفش مردانه جلوی در خونتونه! تعجب می کنی! نکنه اتفاقی افتاده باشه؟ می بینی دایی هات اومدن. واااا... اینا که دیروز اینجا بودن! نگاه ها تو را به اتاق می کشونه. جایی که مادر بزرگت با سرمی به دستش بی حال افتاده. دلت هری می ریزه! کم کم بقیه فامیل هم میان و تو این هیر و ویری باید برای امتحان فردات درس بخونی.

به هر صورت فرداش می ری و امتحانتو می دی. وقتی بر می گردی می بینی دیگه خبری از مادربزرگت نیست! انگار حالش بد تر شده و بردنش بیمارستان. می ری بیمارستان برای عیادت. ولی چه عیادتی! یکی ادعیه دستشه و دعا می خونه، اون یکی داره با چشایی پر از اشک زیر لب با خدای خودش حرف می زنه، اون یکی داره قرآن می خونه، یکی دیگه تسبیح به دست داره ذکر می گه، ... . خلاصه همه دارن برای شفای مادربزرگ دعا می کنن.

شب بچه ها همه می رین خونه داییت. همه خوابیدن جز تو و یکی دیگه که ناگهان اون تلفن کذایی زنگ می خوره و ... ! ناگهمان اشکا سرازیر می شن. ولی نباید بچه ها از خواب بیدار شن.

فرداش همه می رین خونه مادر بزرگ، خونه خاطرات بچگی، خونه مهمونی های هفتگی. اما دیگه خونه عزاست و غم!

آره الان درست 4 ساله که دیگه حضور فیزیکیت بین ما حس نمی شه اما یاد و خاطرت برای همیشه در قلب های ما زنده است!

روحت شاد و یادت گرامی!

و

خداحفظ تا همیشه!

 

نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 12:52 توسط زینب| |

 

امیر المومنین علی (علیه السلام) :

 

خداوند دوستش را میان بندگانش پنهان کرده، پس هیچ کس را کوچک مشمارید؛ شاید او دوست خدا باشد و تو ندانی.

 

کسی که دو روزش مثل هم باشد، ضرر کرده. (این از آمال منه که امیدوارم روزی برسه که همه بهش برسن)!

 

پس از سلامتی لبخند بزرگ ترین نعمت دنیا ست.

 

نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 16:48 توسط زینب| |

آدم هر جوری با خودش برخورد  کنه بقیه هم همون جور باهاش رفتار می کنن.

پس اگه نمی خواین به شما بی احترامی کنن، همیشه به خودتون احترام بذارین حتی در خلوت!

همون طور که جلوی بقیه زیبا لباس می پوشید، در تنهایی هم لباس های زیبا به تن کنید. هیچ وقت به خودتون القاب زشت و تحقیر کننده ندید. خودتون را دوست داشته باشید. با خودتون مهربون باشید. برای خودتون کادو بخرید. به خودتون جایزه بدید. خودتون را تشویق کنید. با جملات دلگرم کننده به خودتون انرژی بدید.

هیچ وقت منتظر بقیه نشینید!

هر کاری که انتظار دارید بقیه براتون انجام بدن را خودتون به عهده بگیرید. مطمئن باشید حداقل در دراز مدت اثر فوق العاده بهتری داره!

سعی کنید در عین این که خودتون را قبول دارید، از بقیه درس بگیرید. به دنبال خصوصیات خوب و منحصر به فرد بقیه باشید. و با یافتنشون اونها را در خودتون ریشه دار کنید.

این جوری شما به منحصر به فردترین آدم دنیا تبدیل می شید! آدمی که همه به اخلاق و رفتارش غبطه می خورند!

فقط مواظب باشید که در این مواقع شیطان غرور را به شما تحمیل نکند!

 

نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 13:13 توسط زینب| |

تعجب نکنید! تا روز پدر هنوز 40 روز باقیمانده!

راهنمایی که بودیم از 40 روز مانده به عید غدیر زیارت امین الله می خوندیم. منم فکر کردم این 40 روز را برای پیامبر و امیرالمومنین (علیهم السلام) - که طبق گفته پیامبر (صلی الله علیه السلام) ایشان و امیرالمومنین (علیه السلام) پدران این امتند – هدیه ای بفرستیم :

·        مثلا روزی یه امین الله برای ولادت امیرالمومنین (علیه السلام) بخونیم.

·        روزی 100صلوات برای پیامبر (صلی الله علیه السلام) بفرستیم.

·        یا این که هر روز یه سلام بهشون بدیم .

·        یا هر کاری که خیلی دوست داریم و به دلمون می چسبه را به نیابت از اونها انجام بدیم و ثوابش را برای روز پدر به اونها هدیه کنیم.

باشد که از ما راضی باشند!

 

 

 

نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت 23:26 توسط زینب| |

داغونی! از همه ناامید شدی! فکر می کنی هیچ کسی  تو دنیا نمی تونه کمکت کنه!

می شینی پای تلویزیون تا شاید حالت یکم جا بیاد؛ اما تلویزیونم همش غم و اندوهه! یکی زنش داره می میره، اون یکی پلیس دنبالشه، اون یکی کانال داره از کشتار 15 خرداد می گه، اون یکی هم داره تشییع جنازه امام را نشان می ده.

تلویزیون را خاموش می کنی، کنترل را یه گوشه پرتاب می کنی و می ری رو تخت دراز می کشی و مجله را از کنار تختت برمی داری و ورقش می زنی تا با یه مطلب نخونده سرتو گرم کنی.

صدای "الله اکبر" بلند می شه، دارن اذان می گن. بلند می شی و می ایستی به نماز با هزاران فکر و خیال! بدون این که به این فکر کنی که خدا تو را صدا کرده تا با او حرف بزنی بدون فکر به هیچ چیز مادی و متفرقه ای! اما کو گوش شنوا!!!

نمازت را که تمام می کنی، بهت می گن لباس بپوش که می خوایم بریم روضه. لباس سیاهت را می پوشی و سوار ماشین می شی؛ اما هنوز هم  حالت روبه راه نشده!

به روضه که می رسی بعد یه مدت صدای بلندگو بلند می شه:

"سلام علی آل یس السلام علیک یا داعی الله و ربانی ایاته ..."

کم کم یخت وا می شه! سر و صورتت از خجالت خیس می شه!

تازه به این فکر می افتی که تو این همه مدت حتی به فکر امامت هم نیفتاده بودی، امامی که هر لحظه مواظبته، هر لحظه به یادته و برات دعا می کنه!

به یاد خدایی می افتی که ذکرش تطمئن القلوبه، خدایی که أرحم الراحمینه، خدایی که قادر مطلقه، و خدایی که از رگ گردن بهت نزدیک تره!

به این فکر می کنی که تو چه بنده ای هستی که خالقتو از یاد بردی! شاید همه این اتفاقات برای این بوده که تو صداش کنی ولی تو ...!!!

شروع می کنی به درد دل با خدا! کم کم آرام می شی، دلت از همون اطمینانی پر می شه که بهت قولشو دادن!

ألا بذکر الله تطمئن القلوب

نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت 23:19 توسط زینب| |

زیر گنبد کبود:

زیر گنبد کبود

جز من و خدا

کسی نبود

   *

روزگار

رو به راه بود

هیچ چیز

نه سفید و نه سیاه بود

با وجود این

مثل این که چیزی اشتباه بود                                

   *

زیر گنبد کبود

بازی خدا

نیمه کاره مانده بود

واژه ای نبود و هیچ کس

شعری از خدا نخوانده بود

  *

تا که او مرا برای بازی خودش

انتخاب کرد

توی گوش من یواش گفت:

"تو دعای کوچک منی"

بعد هم مرا مستجاب کرد

  *

پرده ها کنار رفت

خود به خود

با شروع بازی خدا

عشق افتتاح شد

سال ها ست

اسم بازی من و خدا

زندگی است

هیچ چیز

مثل بازی قشنگ ما

عجیب نیست

بازیی که ساده است و سخت

مثل بازی بهار با درخت

  *

با خدا طرف شدن

کار مشکلی ست

زندگی

بازی خدا و یک عروسک گلی ست

                             عرفان نظر آهاری

نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387ساعت 19:14 توسط زینب| |


Design By : Night Skin