دفترخاطرات عمومی
سلام!
· پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) : مانند کسی که گویی آخرین نمازش را میخواند نماز بگذار، گویی خدا را میبینی، که اگر تو او را نمیبینی، او تو را میبیند. · امام صادق (علیه السلام) : دانشجو به علاقه، فربغت، عبادت، خشوع، حفظ و احتیاط نیازمند است. · فرانسوا ولتر : غیبت کردن فرزند خودپسندی و بیکاری است. · فرانکلین برود : همیشه آنچه را درخواست میکنید به دست نمیآورید، ولی مطمئنا آنچه را نمیطلبید، هرگز به دست نمیآورید. · آنتونی رابینز : تکرار مادر تمام آموزشهاست. · موری آکسمن : برای درک بهتر نظریات دیگری، باید کفشهای خود را دربیاوریم و کفش او را بپوشیم. فقط در این حالت میتوانیم موقعیت را از جایگاه او ببینیم. مرگ!!! چیزی غریب اما به شدت نزدیک! چند تا از ما با این فکر عمل می کنیم که ممکن است تا چند دقیقه دیگه بمیریم! شاید اگه این جوری فکر می کردیم دیگه کاری نمی کردیم که دل کسی بشکنه یا ... به هر حال نسترن جون بهت تسلیت می گم! امیدوارم خدا پدربزرگت را غریق رحمت کنه و به شما صبر بده! کتاب " آفتاب در حجاب " نوشته " سید مهدی شجاعی " بابا! چه کسی محاسن تو را خونین کرده است ؟ چه کسی رگهای تو را بریده است؟ چه کسی در این کوچکی مرا یتیم کرده است؟ چه کسی یتیم را پرستاری کند تا بزرگ شود؟ بابا! این زنان بیپناه را چه کسی پناه دهد؟ این چشمهای گریان، این موهای پریشان، این غریبان و بیپناهان را چه کسی دستگیری میکند؟ بابا! شبها وقت خواب، چه کسی برایم قرآن بخواند؟ چه کسی با دستهایش موهایم را شانه کند؟ چه کسی با لبهایش اشکهایم را بروبد؟ چه کسی با بوسههایش غصههایم را بزداید؟ چه کسی سرم را بر زانویش بگذارد؟ چه کسی دلم را آرام کند؟ کاش مرده بودم بابا! کاش فدای تو میشدم! کاش به دنیا نمیآمدم! کاش کور میشدم و تو را در این حال و روز نمیدیدم! مگر نگفتند به سفر میروی بابا؟ این چه سفری بود که میان سر و بدنت فاصله انداخت؟ این چه سفری بود که تو را از من گرفت؟ بابای شجاع من! چه کسی جرأت کرد بر سینه تو بنشیند؟ چه کسی جرأت کرد سرت را از تن جدا کند؟ چه کسی جرأت کرد دخترت را یتیم کند؟ تو کجا بودی بابا وقتی ما را بر شتر بیجهاز نشاندند؟ وقتی به ما سیلی میزدند؟ وقتی کاروان را تند میراندند و زهرهمان را آب میکردند؟ وقتی عمهام را کتک میزدند؟ وقتی برادرم سجاد را به زنجیر میبستند؟ وقتی شبها در بیابانهای ترسناک رهایمان میکردند؟ تو کجا بودی بابا وقتی سایهبانی را در ظل آفتاب از ما مضایقه میکردند؟ وقتی مردم به ما میخندیدند؟ وقتی که ما بر روی شتر خواب میرفتیم و از مرکب میافتادیم و زیر دست و پای شترها میماندیم؟ وقتی مردم از اسارت ما شادی میکردند و پیش چشمهای گریان ما میرقصیدند؟ وقتی بدنهایمان زخم شد و پوست صورتهایمان برآمد؟ تو کجا بودی بابا وقتی ما همه تو را صدا میکردیم؟ جان من فدای تو باد که مظلومترین بابای جهانی! بابا! این را میفهمم که تو فقط بابای من نیستی، بابای همه جهانی. پدر همه عالمی، امام دنیا و آخرتی، نوه پیامبری، فرزند علی و فاطمهای، پدر سجادی و پدر امامن بعد از خودی، تو برادر زینبی! میفهمم که همه دنیا به تو نیازمندند اما من بیش از همه به تو محتاجم و بیشتر از همه فرزند توام، دختر توام، دردانه توام. هیچ کس به اندازه من غربت و یتیمی و نیاز به دستهای تو را احساس نمیکند. همه ممکن است بدون تو زندگی کنند ولی من بدون تو میمیرم. بابا! بیا و مرا ببر! شهادت رقیه(سلام الله علیها) تسلیت باد! ولادت امام محمد باقر(علیه السلام) بر همه شیعیان جهان مبارک باد! یک مرد جوان در جلسه روز چهارشنبه مدرسه کتاب مقدس شرکت کرده بود. شبان در مورد گوش شنوا داشتن و اطاعت کردن از خدا صحبت می کرد. آن مرد جوان متعجب از خود پرسید: " آیا هنوز خدا با مردم حرف میزند؟ " داشته باشید و اطاعت کنید تا اینکه برکت بگیرید. خوشبختی از نظر شما یعنی چی؟ رسیدن به هدف یا لذت بردن از مسیر رسیدن به هدف؟ شمایی که با جواب اول موافقید وقتی به هدفتون میرسید احساس پوچی نمیکنید؟ احساس این که این که چیز خاصی نبود که من خودمو به خاطرش اذیت کردم؛ یا اگه اون موقع چنین احساسی نداشته باشید حس خوشبختیتون موقتیه. و چنان چه به خواستتون نرسید احتمالا فکر میکنید دنیا به آخر رسیده و حس ناامیدی حداقل برای چند دقیقه وجودتون رو فرا میگیره. مثل یه دانش آموز پیشدانشگاهی که اگه تو کنکور قبول نشه فکر میکنه بدبختترین آدم روی کره زمینه! و اگه قبول شه و با سلامتی وارد دانشگاه بشه میبینه نه بابا همچین آش دهن سوزی هم نبوده و کلا با اون ایدهآلش زمین تا آسمون فرق داره! اما اگه با ایده دوم موافقید، میتونید از هر لحظه زندگیتون لذت ببرید و حس خوشبختی رو با تمام وجود حس کنید.چون اگه به خواستتون نرسید حداقل انگیزه بیشتری بدای شروع مجدد دارید، چون از تلاش برای رسیدن یه اهدافتون لذت میبرید! زندگی امتحان تستی نیست که فقط جواب آخر مهم باشه، بلکه مثل امتحان تشریحی میمونه که به زیبا نوشتن، تمیز نوشتن، ابتکاری بودن جواب، زیبا بودن پاسخ هم نمره میدن. در این صورت حتی اگه به جواب آخر هم نرسیم میتونیم مقداری از نمره رو از آن خودمون کنیم! می گن عرب رسم داره هر وقت یه نفر از قبیله اش کشته می شه و انتقامش گرفته شده یه پرچم سبز بالای خیمش می زنن اما اگه انتقامش گرفته نشده باشه یه پرچم قرمز می زنن. حالا بعد از چند قرن با این که قیام های مختلفی برای خون خواهی خون امام حسین(علیه السلام) انجام شده کسی جرات نکرده پرچم قرمز رو از روی گنبد این حرم مطهر برداره! یعنی ما هنوز منتظر منتقم واقعی اون حضرت هستیم. پس بیاین همگی یک دل ویک زبان برای ظهور حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه) دعا کنیم! صبح ها که از خواب بیدار می شید نگید:"اه! بازم باید صبح زود بلند شم!" یا هر جمله ای که تمام انرژیتونو بگیره. به جاش خدا رو شکر کنید که بهتون فرصت جبران اشتباهاتون و پیشروی به سوی هدف رو بهتون داده! بعد فکر کنید شما بین شادی و ناراحتی حق یه انتخاب دارید. مسلما غم رو انتخاب نمی کنید. پس نذارید هیچ چیز شادی رو از دلتون و لبخند رو از لباتون دور کنه. ولی اگه احیانا چیزی باعث ناراحتیتون شد چشاتونو ببندید و به لحظات خوبی که تو زندگی داشتید فکر کنید: یه مسافرت خانوادگی یه مهمونی دوستانه یه مکالمه تلفنی با یه دوست بعد از چند هفته ... بعد به نعماتی که دارید فکر کنید: سلامتی یه خانواده خوب دوستایی مهربون خدایی که همیشه باهاته و امامی که در بدترین مواقعم می تونی حرف دلتو بهش بگی با اطمینان از این که می تونه خواستتو برآورده کنه. حالا قدر لبخند رو لبتو بدون چون به فرموده امیرالمومنین علی(علیه السلام) بعد از سلامتی لبخند بزرگ ترین نعمت خداست! قبل از خوابم اگه به نظرتون روز خوب و مفیدی داشتید خدا رو به خاطرش شکر کنید و بعد ازش بخواید فردا رو براتون از امروزم بهتر کنه. ولی اگه روز خوبی رو نگذروندید ازش بخواین برکت روزهای بعدتون رو زیاد کنه! بعدم به آرزوهایی که می خواین بهشون برسید فکر کنید. خودتون رو در حالی که به اونها رسیدید تصور کنید وبعد بخوابید! شاد وموفق باشید! چند وقتی بود اوضاع خوبی نداشتم! ترم اول رو با همه سردرگمی هاش گذروندم اما چه طور؟! با استادایی افتضاح که نه خوب نمره می دن نه خوب درس می دن! هیچ چیز با اون چزی که فکر می کردم مطابق نبود. منی که برای ۲۰ سال بعدم هم برنامه داشتم دیگه نمی دونستم از زندگیم چی می خوام! دیگه نیمه پر لیوان نمی دیدم! دیگه وقتی دلم پر بود سراغ کتاب نمی رفتم! روزی چند ساعت مطالعه آزاد در روزم به حداکثر نیم ساعت در روز رسیده بود! با این احوال فکر می کنید من چه حالی داشتم؟ ولی یه دفعه به خودم اومدم. دیدم با این اوضاع به هیچ جا نمی رسم! پس شروع کردم اهدافم رو نوشتم و تصمیم گرفتم در هیچ شرایطی فراموش نکنم که تا خدا هست ناامیدی معنا نداره! اون همه جا با منه و هوامو داره! تصمیم گرفتم دیگه به هیچ وجه از جملات منفی استفاده نکنم! و مثل قبل به همه نیرو بدم وحصاری در مقابل جملات منفی بقیه دور خودم بکشم! پس خیلی دعام کنید! شهادت امام زین العابدین(علیه السلام) بر همه شیعیان و محبین آن حضرت به خصوص حضرت صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه) تسلیت باد! یا تا به حال از این که روزهاتون رو دوباره در غیبت می گذرونید دلتنگ شدید؟ واقعا ما چه قدر به فکر آقامونیم؟ چند بار به خاطر او از خواسته دلمون گذشتیم؟ بیاین سعی کنیم این هفته کمی بیشتر به یادش باشیم و او رو از صمیم دل حاظر بر اعمالمون بدونیم. اللهم عجل لولیک الفرج! هفته پیش در مجله موفقیت جمله ای از الکساندر گراهام بل خوندم که به نظرم خیلی جالب اومد: "گاهی مقداری کاه و تکه های چوب را روی هم بریزید و در آن شیرجه بزنید. مطمئن باشید که هردفعه چیز جدیدی در آنها خواهید یافت که دفعه قبل آن را ندیده بودید. چیزی که بدون شک می تواند ذهن شما را به اندیشیدن وادار کند. همه اختراعات و اکتشافات بزرگ نتیجه فکر کردن زیاد بوده است." هیچ وقت خودتون رو دست کم نگیرید! موفق باشید! نمی دونم تا به حال چه قدر رو خودتون کار کردید تا با تلقین مثبت اوضاع رو بر وفق مرادتون کنید! اگر امتحان کرده باشید که حتما می دونید واقعا معجزه می کنه. اگر هم تا به حال شروع نکردید با این جمله شروع کنید: "هر روز روز خداست و اگر من باز هم زنده باشم موفق خواهم بود!" (کتاب موفقیت نا محدود) سلام به همگی! راستش مدت هاست به فکر ایجاد یک وبلاگ بودم ولی کمی می ترسیدم! ولی بالاخره دلم رو به دریا زدم و شروع کردم. به قول آنتونی رابینز:" بهترین راه مقابله با ترس رویارویی با آن است." پس یا علی!
بعد از جلسه با یکسری از دوستانش برای خوردن قهوه و کیک بیرون رفتند و در آنجا با هم در مورد این پیغام گفتگو کردند. خیلی ها می گفتند که چگونه خدا آنها را در زندگیشان هدایت کرده است.
حدود ساعت ده آن مرد جوان با اتومبیل خود به طرف خانه حرکت می کند. همانطور که در ماشین نشته شروع به دعا کردن می کند: " خدایا اگر تو هنوز با مردم حرف میزنی لطفاً با من نیز حرف بزن.
من گوش خواهم کرد و تمام سعیم را خواهم کرد که مطیع تو باشم."
همانطوریکه در خیابان اصلی شهرشان رانندگی می کرد ناگهان احساس عجیبی می کند که یکجا بایستی بایستد تا مقداری شیر بخرد. او سر خود را تکان داده و می گوید: " آیا خدا تو هستی؟ "
چونکه جوابی نمی گیرد شروع می کند به ادامه دادن به رانندگی. ولی دوباره همان فکر عجیب:" مقداری شیر بخر. " مرد جوان به یاد داستان سموئیل می افتد که چگونه وقتی خدا برای اولین بار با او حرف زد نتوانست صدای او را تشخیص دهد و نزد عیلی رفت چونکه فکر میکرد که او با او حرف میزد.
او گفت: "باشه خدا اگر این تو هستی که حرف میزنی من شیر را می خرم." به نظر اطاعت کردن آنقدرهم سخت نبود چونکه بهرحال او میتوانست از شیری که خریده استفاده کند. پس او اتومبیل را متوقف کرد و مقداری شیر خرید و به راهش به طرف خانه ادامه داد.
وقتی خیابان هفتم را رد می کرد دوباره الزامی را در خود حس کرد:" بپیچ به این خیابان" او فکر کرد که این دیوانگی است و از آنجا گذشت. دوباره همان احساس، پس او فکر کرد که باید به خیابان هفتم برود پس چهارراه بعدی را دور زد تا به خیابان هفتم برود و به حالت شوخی گفت: " باشه خدا اینکار را هم می کنم. "
وقتی چند ساختمان را رد کرد احساس کرد که آنجا بایستی توقف کند. وقتی اتومبیل را به کناری گذاشت به اطراف نگاهی انداخت. آن منطقه حدوداً تجاری بود. در واقع بهترین منطقه شهر نبود ولی بدترین هم نبود. اکثر مغازه ها بسته بودند و بیشتر چراغهای خانه ها نیزخاموش بودند که بنظر همه خواب بودند.
او دوباره حسی داشت که می گفت: " شیر را به خانه روبرویی ببر." مرد جوان به خانه نگاهی انداخت. خانه کاملاً تاریک بود و به نظر می آمد که افراد آن خانه یا در خانه نبودند و یا خوابیده بودند.
او در ماشین را باز کرد و روی صندلی نشست.
" خداوندا این دیوانگیست. الان مردم خوابند و اگر الان آنها را از خواب بیدار کنم خیلی عصبانی میشوند و بعد من مثل احمقها به نظر می رسم. "
بالاخره او در اتومبیل را باز کرد وگفت: " باشه خدا اگر این تو هستی که حرف می زنی من میرم جلوی در و شیر را به آنها می دهم ولی اگر کسی سریع جواب نداد من فوراً از آنجا میرم. "
او ازعرض خیابان عبور کرد و جلوی در رسید و زنگ در را زد. صدایی شنید مردی به طرف بیرون فریاد زد و گفت: " کیه؟ چی می خواهی؟ " و قبل از اینکه مرد جوان فرار کند در باز شد. مردی با شلوار جین و تی شرت در را باز کرد و بنظر که از تخت خواب بلند شده بود. قیافه عجیبی داشت و از اینکه یک مرد غریبه در خانه اش را زده زیاد خوشحال نبود. گفت: " چی می خواهی؟ " فرد جوان شیر را به طرفش دراز کرد و گفت: "براتون شیر آوردم. " آن مرد شیر را گرفت و سریع داخل خانه شد. زنی همراه با بچه شیر را گرفت و به آشپزخانه رفت و آن مرد هم بدنبال او. بچه مدام گریه می کرد و اشک از چشمان آن مرد سرازیر بود.
مرد درحالیکه هنوز گریه می کرد گفت: "ما دعا کرده بودیم چونکه این ماه قبضهای سنگینی را پرداخت کردیم و دیگه پولی برای ما نمانده بود و حتی شیر نیز برای بچه مان در خانه نداریم. من دعا کرده بودم و از خدا خواسته بودم که به من نشان بدهد که چگونه شیر برای بچه ام تهیه کنم."
همسرش نیز از آشپزخانه فریاد زد: "من از او خواستم که فرشته ای بفرستد تا برای ما شیر بیاورد، شما فرشته نیستید؟ "
مرد جوان دست خود را به جیب برد و کیفش را بیرون آورد و هرچه پول در کیفش بود را در دست آن مرد گذاشت و برگشت بطرف ماشین در حالیکه اشک از چشمانش سرازیر بود. حالا دیگر می دانست که خدا به دعاها جواب می دهد.
این کاملاً درست است. بعضی وقتها خدا خیلی چیزهای ساده از ما می خواهد که اگر ما مطیع باشیم قادر خواهیم بود که صدای او را واضحتر بشنویم. لطفاً گوش شنوا
یا شادی
...؟؟؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


