تبليغاتX
دفترخاطرات عمومی





















دفترخاطرات عمومی

سلام!

 

امروز از اون روزاست که از شدت خستگی و شدت کار حوصله ندارم هیچ کاری بکنم.

از صبح که دربست در خدمت آقا بودم

بعدشم که آقا لطف کردن و افتخار دادن خوابیدن،

همشهری جوان رو که بعد از مدت های مدید خریده بودم، برداشتم و شروع کردم به خوندن،

بعدترش که تصمیم گرفتم کمی بخوابم، افکار نذاشتن،

و بازهم بعدترش تلفن،

و حالا هم میل به نوشتن

(که مدت هاست تنبلی، بی حسی و البته مشغله نذاشته عملی بشه)

 

چند وقت خوبی نداشتم و نداشتیم!

الان هم نمی دونم واقعا خوب شده یا آرامشی است دلخوش کن برای سخت تر شدن طوفان آینده؟!!

روزهای سختی رو گذروندم و گذروندیم!

که نمی دونم آثارش تا به کی با من و ما خواهد ماند

و چه زمانی صدمات حاصل از این سلسله طوفان ها از روح و جان و زندگیمون پاک میشه؟!

شادی برامون واژه غریبی شده بود!

اشک انیس لحظاتم شده بود

که خودآگاه یا ناخودآگاه صورتم، دستانم یا بالشم رو خیس می کرد.

تا به خودم روحیه میدم و میگم: بسه دیگه زینب، همه چی تموم شد؛

دوباره طوفانی سهمگین، بنیان سست وجود و زندگیمو به نابودی می کشونه!

 

آدم وقتی مدتی در ظلمات زندگی کنه، نور رو فراموش می کنه،

با خودش میگه: آیا واقعا قبلا در نور زندگی می کردم؟!!

 

و من چنین احساسی رو تجربه کردم!

 

نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 10:57 توسط زینب| |

 

از دیشب تا به حال بکوب نشستیم برای خواهر گرام ترجمه می کنیم!

 

بهتره این گوگل رو قسمت ترجمش کمی بیشتر کار کنه!

خیلی داغونه!

فکر کنم باید بعد از این پروژه بشینم سر بهبود ساختار ترجمه گوگل!

 

پسر کنار کامپیوتر خوابیده!

خواب که نه، دراز کشیده!

چشاش داره می ره ولی دلش نمیاد ببندتشون!

کلا پسرمان کمی تا حدود زیادی کنجکاون،

نمی خوان حتی یک لحظه از دنیا غافل بمونن!

 

گوشیمون پکیده و در راه خرید گوشیم.

ولی متاسفانه چون این مساله در زمان بحران مالی همسر اتفاق افتاده،

با محدودیت قیمت مواجهیم و

نمی دانیم در این حال گوشی مورد پسندمان را خواهیم یافت یا نه؟

فعلا که یه گوشی 1میلیونی (البته نه به ریال) پسند کرده ایم!

می بینید که اشتهایمان زیاد خوب نیست!!!

احتمالا اگر همسر به ما وقتی بدهند در چند روز آینده

از دست این گوشی داغان خواهرشوهر راحت خواهیم شد!

آمییییییییییییییییین!

 

خوب راستی عزاداری ها قبول باشد!

ما را دعا فرمودید؟!!

راستی مادر و پدر گرام هم از مکه تشریف فرما شدند.

دیگه واقعا خیلی خوش به حالشون شده بود.

38 روز از دغدغه های دنیا راحت بودند!

ایشالا قسمت همه بشه!

نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1390ساعت 22:10 توسط زینب| |

 

سر و صداش دراومد.

(از تنهایی خوشش نمیاد)

اوردمش کنارم  و با پام تکونش می دم.

اولش یکم سر و سدا می کرد.

حالا آروم داره نگام می کنه، بدون حرکت!!!

نوشته شده در سه شنبه 17 آبان1390ساعت 15:9 توسط زینب| |

 

می خواستم یه سری تغییرات تو وبلاگ بدم

شاید تعطیل، اصلاح، تعویض.

ولی وقتی یه نگاهی به آرشیو انداختم، دلم نیمد.

همین جوری دوسش دارم

حتی اگه پر از پستای گلایه باشه.

کلی خاطراتم زنده شد!

پس فعلا "دفتر خاطرات عمومی" رو همین جوریش خوش است!

 

 

نوشته شده در سه شنبه 17 آبان1390ساعت 14:57 توسط زینب| |

 

الان می فهمم می گن بچه هر روزش یه جوره، یعنی چی!!

 

این دو روزه کمی تا حدود زیادی پدر دراورد.

نمی فهمم چشه!!!

نوشته شده در سه شنبه 17 آبان1390ساعت 14:32 توسط زینب| |

 

به نظرتون با یه بچه دو ماه و نیمه که هر روز یه مدله،

می شه آدم برای روزش برنامه ریزی کنه؟!!

 

پیشنهادات پذیرفته می شود!

نوشته شده در سه شنبه 3 آبان1390ساعت 17:51 توسط زینب| |

 

از وقتی خدا این فرشته کوچیکو بهم داده،

بیشتر به کوچیکی خودمون پی بردم!

به این که چقدر ضعیفیم،

به این که حتی توانایی کوچک ترین کارها رو هم نداریم!

این چند وقته به اندازه کل عمرم نذر کردم،

از خوابیدنش گرفته تا خوب شدن مریضیش.

محمد حسن واقعا موجود دوست داشتنییه،

معصومیتش آدمو عاشقش می کنه،

لبخندشم دیوونم می کنه!

یعنی مام یه موقعی این قدر معصوم بودیم؟!!

کاش این معصومیت تا آخر عمر همراهش بمونه!

مادر شدن کار شدیدا سخت و لذت بخشیه!

الان بیشتر از قبل درک می کنم که چرا گفتن

"بهشت زیر پای مادران است" نه پدران.

 

نوشته شده در چهارشنبه 27 مهر1390ساعت 18:58 توسط زینب| |

 

خوب نی نی مام به دنیا اومد!

آسید محمد حسن ما شب ولادت امام حسن "علیه السلام" پا به این جهان گذاشت!

از همه بابت تبریکاتشون ممنون!

دعا کنید بتونیم به خوبی تربیتش کنیم!

واقعا مادر بودن زیباترین حس دنیاست

امیدوارم نصیب همه خانم ها بشه!

فقط می خواستم خبر ولادت پسرمونو بدم!

فعلا!

نوشته شده در شنبه 12 شهریور1390ساعت 19:52 توسط زینب| |

 

داره سر اسمش دبه در میاره!

سختمه بعد از 4 ماه صدا کردنش اسمشو عوض کنم!

خوبه حالا پیشنهاد خودش بوده!

فعلا دارم بهش فکر می کنم!!!

 

این یه ماهه به اندازه کل این چند وقت هم استراحت کردم!

البته زیاد خونه نبودم ولی آرامش داشتم!

جبران استرسای این مدت را دارم می کنم!

آخه ترم سخت و پراضطرابی رو گذروندم!

 

خواب روزم داره با خواب شبم برابر می شه!

 

ماه شعبانم داره تموم میشه!

احساس می کنم هیچی از این 2 ماه نفهمیدم،

مخصوصا از ماه رجب!

امیدوارم از ماه رمضان بتونم بهره بیشتری ببرم،

مخصوصا امسال که روزه هم نمی تونم بگیرم!!!

 

نوشته شده در سه شنبه 4 مرداد1390ساعت 12:53 توسط زینب| |

 

هنوز نیمده برکتش تو کل زندگیم، یعنی زندگیمون دیده می شه!

امیدوارم بتونیم قدر این فرشته کوچولو رو بدونیم!

بعضی اوقات واقعا نگرانم

ولی بعدش همه چی رو می سپرم به خدا!

می گم خدا جون خودت دادی، خودتم نگهش دار!

آخه ما که حتی نمی تونیم مراقب خودمون باشیم،

چه برسه به یه فرشته پاک و دوست داشتنی!

خلاصه خیلی دعامون کنید!

 

پ.ن:

راستی "شبکه" که خیلی نگران بودم بیفتم، پاس شدم!

خیلییییییییییییییییییی خوشحال شدم!

حالا باید بشینم نذرامو ادا کنم!

نوشته شده در جمعه 17 تیر1390ساعت 10:17 توسط زینب| |

 

ای کاش حتی یک لحظه در تعجیل در ظهورش سهم داشته باشیم!

 

نوشته شده در جمعه 17 تیر1390ساعت 9:59 توسط زینب| |

 

وقتی یه مدت نمی نویسم،

انگار قلمم خشک می شه!

یه عالمه مطلب تو کلم می گذره

ولی نمی تونم رو کاغذ بیارم!

همیشه این ضعف رو داشتم!

نمی تونستم احساسات و افکارمو رو کاغذ بیارم!

بعضی اوقات لپ تاپو روشن می کنم،

ورد مخصوص وبلاگمو باز می کنم

ولی حال ندارم بنویسم،

بی خیال می شم!

گاهی لپ تاپو می بندم،

گاهی هم میام تو نت و وبگردی می کنم، الافی!

 

نوشته شده در یکشنبه 12 تیر1390ساعت 18:53 توسط زینب| |